زندگی در پیش رو

نیمه های اردیبهشت امتحان کورس قلب رو دادیم و چقد هم خوشحال بودیم که امتحانمون عالی شده بود!...آخر همون هفته یه اکیپ شش نفره شدیم و صبح علی الطلوع رفتیم یه جایی اطراف کاشان به اسم دره ی پریان!!...جای خیلی با صفایی بود!...یک کم کوهنوردی کردیم، صبحونه خوردیم، مسابقه ی هندونه خوری برگزار کردیم، پاهامون رو گذاشتیم تو آب خنکی که از یه چشمه همون نزدیکا می اومد، گل یا پوچ بازی کردیم تا نزدیکای ظهر!!...بعد هم برای ناهار رفتیم شبدیز و یه کشک و بادمجون جانانه خوردیم...خیلی خیلی به هممون خوش گذشت!...از روز شنبه ی همون هفته کورس روماتولوژی شروع شد، درحالیکه ما داشتیم خودمون رو برای امتحان فارماکولوژی آماده می کردیم!...نمره های قلب اومد!...من با محاسبات بعد از امتحان نمره ی خودم رو بین هیجده تا نوزده تخمین زده بودم!...اما الآن نه فقط نمره ی من، که نمره ی همه ی بچه ها حداقل دو-سه نمره کمتر از حد انتظار بود!...بچه ها خیلی اصرار کردن که من برم کلید سوال ها رو چک کنم و اعتراض بذارم (تو دانشگاه ما نمره ی اول ورودی می تونه کلید و اصل سوال ها رو بررسی کنه)...منم رفتم اعتراض بذارم اما به این نتیجه رسیدم که برگه ها اشتباه تصحیح شده وگرنه ماها نمره هامون رو درست محاسبه کرده بودیم!...درخواست دادم که دوباره برگه ها تصحیح بشه...بعد از چند روز نمره ها دوباره اعلام شد...به همه نمره اضافه شد بود جز یه نفر!...به من و یکی دیگه از بچه ها یک کم بیشتر از بقیه اضافه شده بود!...خلاصه بعضی از دوستان نامردی نکردن و رفتن اعتراض گذاشتن و نمره ی منو کم کردن!!...می بینید؟!...من می رم اعتراض می ذارم نمره ی اونا زیاد بشه، اونا می رن که نمره ی من کم بشه!...هرچند همه اشون می دونستند بازم حق من از اون هم بیشتر بود!...بحث نمره نیست!...بحث حسادت و نامردیه!...
امتحان فارماکولوژی به بهترین شکل برگزار شد!...یه امتحان فوق العاده روان و استاندارد!...اما بعد از مدتی کاچی به عمل اومد که یه نفر، که هیچکس نمی دونه کیه، و گویا سرش تو بازار سیاه رد و بدل کردن سوال ها بی کلاه مونده بوده، رفته رفقای شفیقش رو فروخته و گروه فارماکولوژی هم به شدت آزرده شدن که سوال ها لو رفته بوده و همین شد که اعلام کردن امتحان پایان ترم تشریحی خواهد بود!!!...هر چی هم اصرار کردیم که به ما بیچاره ها رحم کنن، راضی نشدن که نشدن!!...
کورس روماتولوژی سپری می شد...همون روزا بود که استادمون بهم گفت که اسمم رو برای شرکت تو المپیاد نوشته...اوایل خیلی هم علاقه ای نداشتم که شرکت کنم اما بعد که تشویق و اصرار دوستانم رو دیدم و فهمیدم که محل برگزاری شیرازه خودم هم انگیزه پیدا کردم!...خلاصه دو مرحله آزمون انجام شد و من و دو نفر دیگه از دانشگاهمون انتخاب شدیم که از هشتم تا چهاردهم مرداد بریم شیراز برای المپیاد!!!...
کورس بعدی سمیولوژی بود که الآن تو فرجه ی امتحانشیم...چقد احساس دکتر شدن داشتم ها!!...کلاس های توی بخش، اینکه می دیدی با زحمت درس خوندنات اینجا به کارت می آد!!...تو این مدت بیمارهای زیادی دیدیم...از همه جالب ترها که یادم مونده یه خانوم پیر بود که بعد از ام.آی سپتوم بین بطنی اش سوراخ شده بود و الآن یه سوفل هولوسیستولیک با تریل واضح داشت؛یه پسر بچه ی 45 روزه ی خیلی خیلی خوچکل!!!که نومونی کرده بود و رال تیپیک تو سمع ریه اش شنیده می شد؛یه خانوم مسن که می گفت "وقتی راه می رم لب هام سیاه می شه می افتم و قلبم سر و صدا می کنه انگار که حیوون توشه"!!!!...بعد معلوم شده بود که فیبریلاسیون دهلیزی داره،تو نوار قلبش موج پی دیده نمی شد، نبض کاملا نامنظم بود و بین پالس ها اینتروال ها کاملا راندوم بودن،تو سمع هم شدت صداها متغیر بود؛...وقتی برای معاینه ی خانوم مسن تخت کناری رفتیم آروم از من می پرسه:حالا واقعا حیوون تو قلبش بود!؟...وای یعنی می خواستم ماچش کنم ها!!!...
استادهای خیلی محشری داشتیم:
دکتر ش، اتند گوارش،که خیلی با صبر و حوصله از هر کدوممون خواست یکی از مراحل شرح حال گیری و معاینه رو انجام بدیم...
دکتر م،اتند قلب،که خودش دونه دونه قلب مریض ها رو گوش می کرد و محل های سمع رو برامون تایین می کرد...
دکتر ه،رزیدنت داخلی، که حتی تو اورژانس همه ی سوال هامون رو با دقت جواب می داد...
دکتر ط،اتند زنان و زایمان که با چه علاقه ای به تک تک مون فرصت معاینه می داد (البته رو مولاژها!!!)...و خیلی های دیگه!!!...
اما از همه باحال تر،دکتر ج بود،فوق تخصص نوزادان،یه آقای قدبلند و هیکلی، با لهجه ی شمالی،بدعنق و غر غرو!!!که از تو راهرو که می اومد داشت به کاشان بد و بیراه می گفت و اولین جمله اش هم سر کلاس این بود که:گوووسفند!!!!...هرچی گوسفنده اینجا سر کاره!!!!...تکه کلامش هم منگول بود!!!...اما فوق العاده باسواد و مسلط!!!...من که خیلی ازش خوشم اومد!!!...
همون روزها بود که گروه بندی های استاجری هم انجام شد...جز سه-چهارتا دوست خودم هیچکس حاضر نبود با من همگروه باشه استدلالشون هم این بود که اساتید فقط به تو توجه می کنن و هر وقت می بینیمت استرس می گیریم!!!...در نهایت گروه ما همون شد که دوست داشتیم و بنابر قرعه کشی از اول مهر می ریم بخش جراحی عمومی!...
اون روز با راحیل رفته بودیم خرید که ندا و سماح رو که امسال مهمان کلاسمون بودن دیدیم...وسایل پیتزا خریده بودن که برن خوابگاه برای شامشون پیتزا استاد کنن!!!!...ما فقط گفتیم ایول و ازین حرفها!!!...بنده خداها پاشده بودن ساعت نه و نیم شب با اصرار مسئولین خوابگاهشون رو راضی کرده بودن و این همه راه از اون خوابگاه اومده بودن که واسه من و راحیل پیتزا بیارن!!!!...فکر کنید!!!...چقد مهربون آخه!!!...
پ.ن:بین شماها کسی هست که برای المپیاد بیاد شیراز؟!

 

| شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com