زندگی در پیش رو

پانزدهم فروردین، بعد از یه تعطیلات طولانی سی و چند روزه برگشتم دانشکده...این ماه کورس قلب داشتم...واقعاً که کورس دوست داشتنی ای بود...مطالب کاملاً فهمیدنی و قابل استنباط بودن و نیازی به حفظ کردن مطالب سنگین و به درد نخور نبود...اساتید هم انصافاً مسلط بودن...خلاصه چه از نظر درسی و چه از نظر غیر درسی همه چیز بر وفق مراد بوده این مدت...الآن هم فرجه ی امتحان قلبم...و دوشنبه امتحانه...

همونطور که گفتم دوشنبه، سی ام، با بچه های کمیته تحقیقات برای کنگره ی سالیانه ی دانشجویان پزشکی به سمت بندرعباس حرکت کردیم!!!...خب چندتا از بچه ها ارائه ی مقاله داشتن، چندتایی شرکت کننده ی آزاد بودن و من و دو نفر دیگه از بچه ها جزو تیم رقابتی دانشگاه بودیم!...این بخش رقابت علمی امسال تازه به کنگره اضافه شده بود...هر دانشگاهی که مایل بود می تونست یک تیم سه نفره از دانشجوهاش معرفی کنه که در زمینه ی علوم پایه،بالینی و پژوهش با تیم های بقیه ی دانشگاهها رقابت کنن...توی تیم ما، من بودم، یک عدد استیجر سال دوم و یک عدد اینترن!!!...خلاصه اینکه بار سفر بستیم و با قطار زدیم به سمت بندر!!!...اینکه چقدر بچه ها شیطنت کردن و چقدر تو راه بهمون خوش گذشت جدا قابل توصیف نیست!!!...قطاری که سوار شدیم من رو یاد قطار سریع السیر هاگوارتز توی هری پاتر می انداخت چون تقریباً توی تمام کوپه های دور و بر دانشجوهای دانشگاههای مختلف بودن...من اولین بارم بود که با قطار مسافرت می کردم...چون از خدا پنهون نیست، از شما چه پنهون که ابوی بنده به شدت عاشق اتومبیلمون هستن و تا بحال هر مسافرتی رفتیم با ماشین خودمون بوده!!!...بنابراین منطقی بود که بعنوان اولین تجربه نتونم تو قطار خوب بخوابم!...بعد از حدود 17 ساعت طی طریق!!!صبح سه شنبه حدوداً ساعت 8.5-9 بود که رسیدیم بندر!...وای که هوا چه رطوبتی داشت!!!!...بعد از حدوداً یکساعت معطلی سرویس اومد دنبالمون تا بریم هتل...خسته و کوفته تازه از راه رسیده بودیم که گفتن باید بریم مراحل نهایی ثبت نام کنگره رو انجام بدیم...فقط وقت کردم یه دوش بگیرم و رفتیم تالار شهید آوینی برای ثبت نام... قرار بود افتتاحیه ساعت 4.5 عصر باشه بنابراین گفتن از ناهار خبری نیست!!...دکتر ح، سرپرست کمیته به هر ترتیبی بود واسه امون ناهار گرفتن...بعد از خوردن ناهار، ما دخترها که سه نفر بودیم، برگشتیم هتل و تخت خوابیدیم...اما هتلِ پسرای بیچاره، که ده نفر بودن!، دور بود و متاسفانه مجبور شدن بمونن!...وقتی بیدار شدیم ساعت 6 بود...ما فکر کردیم که حتما افتتاحیه رو از دست دادیم!!!...اما فکر کنید!!!...وقتی رسیدیم تازه با دوساعت تاخیر افتتاحیه شروع شد!!!...همین جا بود که فهمیدیم بی برنامگی غوغا خواهد کرد!!!...تنها قسمت مثبت افتتاحیه سخنرانی پروفسور میر حسینی بود...چقد کیف کردم وقتی یکی از دانشجوها ازشون پرسید ارزشمند ترین تجربه ی عمرتون رو تو یک جمله بگید و ایشون جواب دادن:"زنده بمونید!!!"...روز چهارشنبه صبح، اولین مرحله ی رقابت بود...از اونجا که خود دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان فضای کافی نداشت، کنگره تو دانشگاه آزاد بندر عباس برگزار شد که عجب دانشگاهی بود!!!...بزرگ، با معماری های جالب و خیلی شیک و تا اونجا که من دیدم مجهز!!!...مطابق انتظار رقابت هم با تاخیر شروع شد...سوال های این مرحله هم تستی بودن و هم تشریحی...از مباحث بالینی و پژوهشی و چندتایی هم علوم پایه...من که از بالینی هاش سر در نمی آوردم اما هم گروهی هام براحتی سوال هاش رو جواب دادن...ظهر همون روز سر ناهار خبردار شدیم که مرحله ی اول رو با موفقیت طی کردیم!!!...کلی خوشحالی کردم!!!...مرحله ی دوم عصر همون روز بود...این مرحله ایستگاهی بود...انقدر از دست هم گروهی اینترنم خندیدم که حد نداشت!!!...من نمی دونم این جملات و اصطلاحات چطور به ذهنش می رسید!؟...مرحله ی دوم هم تموم شد و قرار بر این بود که تا روز بعد نتایج اعلام بشه...طبق برنامه، ساعت شش تور تفریحی بود: چشمه ی آب گرم گنو برای دخترها و گردش دریایی برای پسرها...اما انقدر برنامه به هم ریخته بود که بعد از حدود 1ساعت سر پا ایستادن گوشه ی خیابون تازه سرویس ها اومدن و وقتی رسیدیم به مقصد هوا تاریک شده بود و مناظری که می گفتن جذابه دیگه هیچ جذابیتی نداشت!!!...تنها کاری که می شد کرد این بود که بریم سوار کشتی صبا بشیم که شدیم و تا می تونستیم جیغ زدیم و خندیدیم!!!...بعدش باز هم کلی معطلی برای شام!!!...تازه!وقتی شام توزیع شد گفتن وقت نیست و باید برگردیم ما هم تو اتوبوس حین حرکت شام خوردیم!!!...ما که دیدیم اوضاع از این قراره و کسی به ما خوش نخواهد گذراند!!!تصمیم گرفتیم خودمون به خودمون خوش بگذرونیم و قرار گذاشتیم که صبح پنجشنبه اکیپی بریم قشم و درگهان!!!...همون روز صبح خبردار شدیم که تیممون صعود کرده و تازه ما سرگروهیم!!!...کلی شادی کردیم!...اما باید تا عصر برای رقابت بر می گشتیم...برای رفتن به قشم باید سوار اتوبوس دریایی می شدیم که شدیم و کلی خوش گذشت!!!...خرید هم محشر بود!!!...با هم بودنمون از همه چیز با ارزش تر بود!!!...ناهار هم با هم خوردیم و من و هم گروهیهام برگشتیم...بقیهی بچه ها، اما موندن که به خرید ادامه بدن!!!...تو راه اتوبوس دریایی وسط آب سوخت تموم کرد!!!...با عجله و استرس خودمون رو رسوندیم...این مرحله تو سالن مرکزی دانشگاه آزاد، بصورت شفاهی بود و تماشاچی هم داشت!!...چقد این مرحله بد برگزار شد!!!...اول اینکه سوال ها رو خودمون می تونستیم انتخاب کنیم که سخت باشه، متوسط یا آسون!!!...اما نمی دونم رو چه حسابی تیم ما که بیشترین امتیاز رو تو مراحل قبل داشت، اینجا باید بعد از همه ی گروهها انتخاب می کرد!!!...وقتی هم اعتراض کردیم که چرا ما کمترین حق انتخاب رو داریم جواب این بود که می خوایم سوال های سخت بمونه واسه شما تا امتیازتون بیشتر بالا بره!!!...من که هنوز که هنوزه تو کف این استدلالِ سوپرا منطقی ام!!!...از طرف دیگه، سوال سخت ما همون اندازه زمان داشت که سوال آسون یا متوسط سایر گروهها!!!...حتی سوال های سخت هم به یک اندازه سخت نبودن که یک اندازه زمان بخوان!!!...سوالی که به ما افتاد (دقت کنید،افتاد، ما انتخاب نکردیم!!!) به اندازه ای طولانی بود که فقط خوندن از روی صورت سوال حداقل 50 ثانیه زمان می خواست و 10 تا هم گزینه داشت!!!!!...و ما اصلاً وقت نکردیم کل گزینه ها رو ببینیم!!!...بعد از این سوال تماشاچی ها به نفع ما اعتراض کردن که مسابقه ی تند خوانیه یا مسابقه ی علمی و چرا زمان ها تنظیم نشده است؟؟!!...خلاصه دردسرتون ندم که جواب دو تا از سوالاتمون رو هم اشتباهی خوندن و ما حذف شدیم!!!...بعد از مسابقه، نه فقط ما، حتی تیم دانشگاه مشهد که صعود کرده بود شکایت کردن به اینکه تیم میزبان چطور تونسته تمام سوالات رو جواب بده در حالی که یکی از اعضاش تازه همین اسفند علوم پایه داده!!!!!!...خلاصه همه شاکی شدن و گفتن باید داوری بشه و ما هم که دیدیم این بحث ها دیگه فایده نداره گفتیم بریم لااقل به تور دریایی برسیم...پسرای گروهمون کلی ترغیبمون کردن که شب قبل براشون موسیقی زنده اجرا کردن و کلی بهشون خوش گذشته و ما بریم ضرر نمی کنیم!!!...اما وقتی رسیدیم گفتن حراست شب قبل ایراد گرفته و از موزیک خبری نیست!!!!...نتیجه اش این شد که الکی تو اون تاریکی که چشم،چشم رو نمی دید رو لنج نشسته بودیم و به هرچی حراسته بد و بیراه می گفتیم!!!...بعد هم دقیقاً کنار خیابون بهمون شام دادن!!!...روز بعد به نشانه ی اعتراض اختتامیه رو پیچوندیم و باز رفتیم درگهان!!!(عاشق این اعتراضمونم!!!حرکتمون جداً انقلابی بوده ها!!!)...باز هم کلی خوش گذشت!!!...همون روز ساعت 4 اگر اشتباه نکنم بلیط داشتیم که برگردیم!...تو قطار هم شدیداً خوش گذشت!!...با بچه ها تا صبح بیدار بودیم و می گفتیم و می خندیدیم و بازی می کردیم!!!!...خلاصه عالی بود!!!...صبح ساعت 8 کاشان بودیم...من که با اتوبوس اومدم اصفهان چون در فرجه ی قلب به سر می برم اما بقیه ی دوستام راهی کسب علم و دانش در سنگر مقدس دانشگاه شدن!!!...

پ.ن: الآن که متن رو خوندم دیدم خیلی غر آلود نوشتم اما باور کنید از این خبرها نبود کلی هم خوش گذشت اتفاقاً!!!...چندتایی از دوستام رو دیدم که دبیرستان با هم بودیم و الآن دانشگاههای دیگه مثلاً شهرکرد هستن و من خیلی وقت بود ندیده بودمشون و کلی شاد شدم!!!...بچه های اکیپمون فوق العاده شوخ و شیطون بودن و با هم که بودیم یک لحظه هم خنده از لبمون نمی رفت!!!...کلی مطلب جدید یاد گرفتم!...کلی فکر جدید به سرم زد که دوست دارم عملی شون کنم!!...برای تحقیق و درس خوندن بیشتر کلی انگیزه ی جدید پیدا کردم!!!...فهمیدم چقد دانشگاهمون رو دوست دارم!!!...و به خودم و دوستهام افتخار کردم که تو رقابت از بچه های دانشگاههای بزرگتر هیچی کم نداشتیم!!!...بزن به افتخارش!!!!...

| پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com