زندگی در پیش رو

1>>گراند راند عفونیه...بالای سر یکی از تختهای من ایستادیم...آقای م. شش ماه پیش تصادف کرده و زانو و فمورش شکسته...تا حالا سه بار عمل شده اما این پا دیگه پا نمی شه...حالا هم بخاطر همین استئومیلیت تو بخش عفونی بستری شده...یه فیستول ترکت خیلی عمیق داره جوری که میشه پیچ و پلاک هایی که اورتوپدها تو پاش گذاشتن رو دید...شرح حالش رو که می خونم می زنه زیر گریه...التماس می کنه که پاش رو قطع کنن تا راحت بشه!...به پاهام نگاه می کنم...تو چشماش که نگاه می کنم بغض گلوم رو فشار میده...استادا چندتا متخصص تو تهران و اصفهان بهش معرفی می کنن...تنها نگرانی مرد از هزینه ی درمانشه...آخر همون هفته هم با رضایت شخصی می گذاره و میره...نمی دونم حالا با اون پا چجوری روزگار می گذرونه...

2>>شبه...رفتیم بخش عفونی که شرح حال بگیریم...مشغولیم که مریم میاد بهمون می گه یه مریض از زندان آوردن تو بخش که ایدز داره...می گم بریم ببینیمش...راحیل با همون محبت همیشگیش می گه دیدن نداره که...چند روز بعد با اتندمون می ریم ببینیمش...تا عمر دارم نگاه مظلومش رو یادم نمی ره...تظاهر اولیه ی بیماریش نوروپاتی بوده...از استادمون می پرسه خانوم دکتر فلج می شم؟...استاد سعی می کنه از زیر جواب در بره!...مرد اصرار می کنه: خانوم دکتر من تو زندانم!...کسی نیست که به دادم برسه...فقط می خوام بدونم فلج می شم یا نه!؟...استاد فقط می گه داروهاتون رو خوب استفاده کنید و از این حرفا...بیرون که اومدیم دلم گرفته بود...حق با تو بود راحیل...دیدن نداشت...

3>>تولدمه...دوست داریم شیرینی بخریم بیاریم سر کلاس با استاد بخوریم...به بچه ها می گم همین نزدیکا یه شیرینی فروشی هست می رم و تا کلاس شروع نشده زودی میام...قبلاً ها بنظرم نزدیک تر بود ها حالا هرچی می رم نمی رسم!!...می ترسم دیر بشه شروع می کنم به دویدن!!!...شیرینی رو می خرم و باز به دو بر می گردم!...وقتی می رسم استاد اومده و می خواد درس رو شروع کنه...نفس نفس زنون سلام می کنم و می گم این شیرینی تولدمه...استاد از بالای عینکش نگاهم می کنه و با لبخند می گه پس تو بودی داشتی تو خیابون می دویدی؟؟!...آقا ضایع شدم خب!...

چه روز خوبی بود!...کلی عکس گرفتیم!!...حتی از مریض های تو درمانگاه!!!...خیلی خوش گذشت جاتون خالی...

4>>همین دیروز امتحان گوش و حلق و بینی دادیم...چه حس خوبیه تعطیلات بدون درس!!!...خدایا شکرت!!...کلی کتاب خریدم که بخونم و کلی فیلم که ببینم...بالاخره وقت دارم که بخودم برسم!...

عید همگی از همین حالا مبارک...

| یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ | ۸:۳٢ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com