زندگی در پیش رو

حالا اینجام...آخرین دو هفته ی بخش جراحی...چند روز پیش داشتم فکر می کردم که دلم می خواد هر ثانیه ی بودن تو این بخش رو ببلعم...با خودم افسوس می خوردم که چرا روزای خوبِ بودن تو این بخش رو با حرص خوردن در مورد کارهای بقیه از خودم گرفتم؟...چرا فرصت شناختن دیگران رو با قضاوت در موردشون از خودم دریغ کردم؟...حالا دیگه تمام سعی ام لذت بردن از زمانیه که توش هستم...بنظرم اومد که زندگی ما هم چیزی جز این نیست...روزای شادمون رو با احساس افسردگی و خستگی حروم می کنیم و بعد...روزهایی می آد که من دیگه ٢٣ ساله نیستم!...و دیدم واقعاً دلم نمی خواد بعدها از جوونی ام فقط یادم بیاد که افسرده بودم و حوصله هیچ کس رو نداشتم!...دلم می خواد بعدها به خودم بگم من هر کاری که یه دختر ٢٣ ساله رو شاد می کرد انجام دادم و احساس رضایت کنم!...

 

 

| جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com