زندگی در پیش رو

یک کورس دیگه هم گذشت!...اومدیم فرجه ی امتحان غدد...چرا سیستم فیزیوپاتولوژی اینجوریه!؟...اوایل کورس که وقت زیاده و تشنه ی خوندن و دونستن هستی، به اون صورت درسی نمی دن!...یک دفعه هفته ی آخر کورس، چنان بمباران اطلاعاتی می کنند که حالا یک هفته مونده به امتحان بخوای هم نتونی خوب درسها رو بخونی...البته نمی دونم...شاید دانشگاه ما اینجور باشه و دانشگاههای دیگه برنامه ریزی بهتری داشته باشن!...

تازه بجز وقت کم، مشکل حجم زیاد مطالب و تعداد کم سوالات امتحان هم مسئله ایه که من نمی تونم هضمش کنم!...برای خوندن تمام مباحث از کتاب که اصلاً وقتی نیست، کلاً فکرش رو از سرتون بیرون کنید...می مونه یه جزوه!...می نشینیم یه جزوه ی چهارصد صفحه ای می خونیم...اون وقت امتحان فقط 60 تا سوال داره...تازه توزیع مباحث هم نداره!...تو همین امتحان کورس ریه ی ما شاید 5 تا از سوال ها جوابش می شد: "آسم شدید"!!!...خلاصه من نمی دونم مشکل کجاست!...اما وقتی نشستم برای ریه دی.وی.دی های آزمون دستیاری فلان موسسه رو دیدم و با اون اعتماد به نفس و اطمینان از دانسته هام رفتم سر امتحان، توقع داشتم نمره ام بیشتر از 16 و خورده ای بشه!!!...چرا باید امتحان جوری باشه که اصلاً دانسته های آدم رو محک نزنه!؟...چرا باید اون همه غلط تو امتحان می بود!؟...و چرا وقتی رفتیم با اون همه دلیل موجه اشتباهاتشون رو بهشون گفتیم گفتند ورودی های پررویی هستید!؟...

اون هفته باز جشن 16 آذر بود مثلاً...تو جشن روز دانشجو تنها چیزی که کوچکترین اهمیتی نداره حضور  دانشجو تو جشنه...جشن از ساعت 8.5 تا 11 صبح برگزار شد!!!!...همون وقتی که جز دانشجوهای شبانه بقیه سر کلاس ها بودن...وقتی صدام کردن که لوح تقدیرم رو بدهند دکتر "ا" می پرسه:خانم فلانی پس بقیه ی دانشجو ها کجان!؟!؟...می خواستم بهش بگم می دونی الآن چه روزیه و چه ساعتی؟!...دوشنبه صبح!!...یعنی 100% همه سر کلاس اند!!!...اگر سر کلاس نوروآناتومی خودت بود، خودت حضور و غیاب نمی کردی؟!...سخت نمی گرفتی؟!...اما فقط به یه جمله بسند کردم"سر کلاس اند!"...

برام عجیبه...دیدن این همه آدم بی خیال و بی انگیزه...من همیشه تشنه ی دونستنم...اگر بشه حتی تو ساده ترین گردهمایی ها شرکت می کنم که شاید حتی یک جمله ی جدید یاد بگیرم...اون هفته از طرف کمیته تحقیقات دانشجویی تو دانشگاهمون "سمینار تروما" برگزار شد...از طرف آموزش اومدن کلاس ها رو تعطیل کردن که بچه ها بروند سمینار...می دونید چی شد؟...فقط 0.1 از بچه ها اومده بودن تو آمفی تئاتر و بقیه رفتند خوابگاه که بخوابند!!...

آقای "م" و خانم "ش" این هفته عقد کردند!...می دونم که هیچ کدوم اینجا رو نمی خونن اما چون دوست دارم همین جا صمیمانه تبریک می گم!!!...

شنا کماکان عالیه!!!...عاشقشم!!!...

توی کلاس، ما یه گروه جزوه نویسی داریم...هر دو نفر یک گروه اند و مسئول نوشتن یکی از پانزده جلسه ی کورس...کورس قبل آقای"ف"رسماً اعلام کرد که از نوشتن انصراف می ده در عوض هر ترم پول می ده برای جمع شیرینی بخریم!!!...اون روز تو آزمایشگاه پاتولوژی بودیم که نماینده رفت با مبلغ مذکور واسه امون بستنی خرید...به پروین و گجت بستنی نرسید!!...

پ.ن1:روزی دو دانشجوی پزشکی در جنگل قدم می زدند!...ناگهان متوجه شدند که خرسی با سرعت به سمت آنها می آید...دانشجوی اول سریعاً کفش های کتانی اش را از کوله پشتی اش در آورد و مشغول پوشیدن آنها شد...دانشجوی دوم با تعجب پرسید:چکار می کنی؟!...تو که نمی توانی سریعتر از خرس بدوی؟!؟!...دانشجوی اول پاسخ داد:لازم نیست سریعتر از خرس بدوم...تنها لازم است از تو سریعتر بدوم!...

این رو هم گفتم که بدونید من علیرغم کار زیاد و نتیجه ی کم هنوز نا امید نشدم!...چون هنوز احساس می کنم کمی سریعتر از سایر همکلاسی هایم می دوم...شما هم سعی کنید هر روز با یاد گرفتن حتی یک مطلب جدید سریعتر از هم دوره ای هایتان بدوید!...

پ.ن2:می خواستم مفصل تر بنویسم اما بعد از چند روز کار فشرده جداً خسته ام!...فعلاً...

| دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸ | ٩:٥٠ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com