زندگی در پیش رو

1)کورس ریه هم تموم شد...الآن در فرجه ی امتحان به سر می بریم...البته بنده در یک اقدام به شدت نادر دیروز کلاس های امروز رو دو در کردم و اومدم خونه!...از من بسیار بعید بود و فکر کنم از روزی که رفتم اول دبستان تا همین الآن کلاً شاید فقط سه یا چهار روز به علت دو در کردن سر کلاس هام نبودم!!!!(تازه تمام این چند مورد هم دو در بودم که درس بخونم!!)...کورس ریه کورس جالبی بود و من به این فکر می کنم که چه تخصص خوبیه ها!!!...سرجمع بیماریهاش ده تا هم نمی شن!!...استادهامون هم بد نبودن!...یکی دکتر "ب" بود...یک آدم فوق العاده عصبی!!...حتی وقتی حرفِ عادی می زد انگار که دعوا داشته باشه!!...یکی دیگه دکتر "س" بود...یعنی عاشقش بودم ها!...آگاه ، پر از معلومات ، شیک و خوش تیپ و البته خوشگل!!!(جای برادری!!!)...البته یه ایرادی که داشت این بود که خیلی پسرها رو دوست داشت و خیلی بهشون توجه می کرد!...البته بنابر نظریه ی گلپر علتش اینه که ایشون ارمنی هستند و احتمالاً یک کم ترسوندنش که با دخترای مسلمون این مدلی رفتار کنه!!!!...ایراد دوم هم این بود که سوال می پرسید من که جواب می دادم می گفت نه و بعد خودش عین همون جملات رو بیان می کرد!!...این مایه ی تعجب همگان شد بود اما من چون بسیار به ایشون علاقمند هستم (جای برادری!!!) اصلاً دلگیر نشده و گذاشته ام به حسابِ communication barrier !!!!...استاد سوم دکتری بودن به اسم "ض" که من هیچ وقت نتونستم تمام 1.5 ساعت ، رو سر کلاسشون تحمل کنم!...ایشون آقایی هستند مسن و با دور بسیاااار پایین!!!...من از بس سر کلاسشون حوصله ام سر می رفت یا از کلاس می رفتم بیرون یا در همون کلاس ، بصورت in situ جدول حل می نمودم!!!...جذابیت ایشون در صداشون بود!...چرا که صداش دقیقاً ( یعنی باورتون نمی شه ها!!!دقیقاً!!!) عین صدای گوینده های برنامه های مستند بود!!!!...


2)رفته بودیم آزمایشگاه پاتولوژی و استاد داشت اسلایدها رو دونه دونه رو اسکرین تو ضیح می داد...سر لام کارسینوم مری به من و دوستانی که ردیف جلو نشسته بودیم گفت که اگر عقب نشسته بودید بهتر می دیدید که این قسمت چندین ردیف سلولی داره و پسرها که الآن لژ نشستن این رو خوب می بینن!...این جمله هنوز تموم نشده بود که یکی از آقایون پرسید:استاد!!!این ها یک ردیف سلول اند دیگه!؟...ما بسیار خندیدیم!!!...استاد گفت تو که پاک آبروی ما رو بردی!!...من بسیار آهسته جوری که کسی نشنود گفتم معلومه فرقی نداره اینها کجا بنشینند!...استاد نامردی می کرد و از قول من می گفت که اینها می گن شما آی.کیویتان پایین است!!!...هیچ نمی فهمید!!!...عنان استاد پاره شده بود و من هرچه سعی می کردم جلویش را بگیرم فایده نداشت!...هر چه از دهانش در می آمد از قول من نثارشان کرد!!!...من از همین جا از همکلاسی های غیورم پوزش می طلبم!!!...که من نبودم!!!...


3)رفته بودم در اتاق راحیل...تو چارچوب در ایستاده بودم که یکی از ترم یکی ها اومد...وایستاده بود کنار من و جوری که بازدمش صورتم رو گرم می کرد بینی شو عمود بر لپم قرار داده بود و خیره خیره نگاهم می کرد!!!...من هی خودم رو کنار کشیدم اما در نهایت وقتی دیدم فایده نداره خداحافظی کردم که برم...تو راهرو گیرم انداخت!!!...دستشو گذاشته بود رو شونه ام و با اون یکی دستش مچ دستم رو چسبیده بود و زل زده بود بهم و می پرسید که اسمم چیه!؟...ترم چندم!؟...کدوم اتاقم!؟...راستش ترسیدم خب!!!...به هر زحمتی خودم رو از دستش در آوردم و رفتم!!!...نیم ساعت بعد تا از اتاق اومدم بیرون مثل جن جلوم سبز شد و گفت می خواد ازم سوال درسی! بپرسه!!!...من نشسته بودم رو نرده های راه پله ها و جواباش رو می دادم که باز اومد نزدیک تر و چسبید بهم!!!...مثل حشره ای که تو تار عنکبوت افتاده باشه سعی می کردم از شرش خلاص بشم که یکی دیگه اشون هم پیدا شد!!!...یعنی باید بودید می دیدید ها!!!...اون یکی که از کولم آویزون بود این جدیده هم اومده بود چسبیده بود به پام هی با زانوی شلوارم ور می رفت!!!!!...به هر زحمتی دکشون کردم!!!...به قول "ن" اینا همه اش بخاطر بالا رفتن سن ازدواجه ها!!!!...تازه من فهمیدم چرا ما ترم یک که بودیم ترم بالایی ها مثل س.گ خودشون رو برامون می گرفتن!!!...به این ترم یکی ها رو بدی درسته می خورنت!!!...


4)از کتابخونه ، کتاب " اصول پرتونگاری قفسه سینه فلسون " رو گرفتم...تو یکی از صفحاتش نکات جالبی نوشته که حیفم میاد اینجا ننویسم!!:
ده فرمان فلسون برای یادگیری طب


1»اگر چیزی را دوست داشته باشید، آنرا یاد می گیرید؛ پس یاد بگیرید که دوست داشته باشید


2»اصول نیز مانند واقعیت ها مهم اند. اگر به اصول مسلط شوید، می توانید واقعیت ها را جمع بندی کنید


3»وقتی هدف هایتان مشخص باشد بهتر یاد می گیرید


4»بیماران خود را پیگیری کنید. من از پیگیری بیماران بیش از هر روش دیگری درس آموختم. این کار سخت است اما همانطور که کنفوسیوس می گوید : "کسی بیشتر یاد گرفت که سخت تر کار کرد!"


5»یادگیری هم مثل معاشقه وقتی بهتر است که فعالانه در آن درگیر شوید!وقتی چیزی را می خوانید با نویسنده ی آن وارد گفتگو شوید!


6»تمرین و تکرار برای کسب دانش ضروری است. اما فقط از تکرار کردن ساده استفاده نکنید؛ روش های دیگری را علاوه بر روشی که نخست فرا گرفته اید بکار ببندید.بیمار را ببینید، متن را بخوانید، یک بیمار دیگر پیدا کنید!


7»پاداش مؤلفه ی مهمی در یادگیری است. آنچه را فرا گرفته اید به نمایش بگذارید. سر کلاس بلند بلند راجع به آنچه بلدید لاف بزنید، پیش همه یا نامزد یا همکلاسی ها آنرا عنوان کنید؛ از گفتن آنچه بلدید نزد دوستان خود خجالت نکشید، چیزی از دست نمی دهید.


8»بهترین شیوه ی یادگیری در افراد مختلف فرق می کند. بهترین شیوه ی خود را پیدا کنید و به آن بچسبید، چه خواندن باشد، چه گوش کردن، چه مباحثه و چه ترکیبی از آنها. صرفاً به استادان بزرگ توکل نکنید، آنها هم به کمیابی دانشجویان عالی هستند! ( اینجاشو طلا می گیرم!!!)
 9»بازیابی اطلاعاتی که یکبار آموخته شده اند بسیار مهم است. کامپیوتر ها ی خانگی عالی اند اما از روش های دیگر بازیابی هم می توان استفاده کرد. روش مناسب خود را پیدا کرده و آنرا ارتقا دهید. بدون یک سیستم یادآوری بازنده خواهید بود ، مثل پیرمردی که زیپ شلوارش گیر کرده!


10»ساعت های مطالعه ی خود را به ساعات شکوفایی، ساعات کار، و ساعات خواب آلودگی تقسیم کنید.ریتم خواب و بیداری طیف وسیعی در بین دانشجویان دارد، پس سعی کنید برنامه ی مطالعه ی مناسب خود را تدوین کنید. در ساعات شکوفایی ابداً تلویزیون نگاه نکنید و در ساعات خواب آلودگی ابداً کتب پزشکی نخوانید.


پ.ن1:ممنون از احساسات و محبت همه اتون در مورد پست قبلی!...دارم سعی می کنم ضعف نشون ندم...بقول پدر این نیز بگذرد...
پ.ن2:جوجو، تسلیت می گم...
پ.ن3: من دیگه برم مشغول معاشقه با هاریسون بشم!!!...فعلاً!!!

| یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ | ٢:٠۱ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

اینجام...بی اینکه بتونم به کسی بگم چه  حالی دارم...گنگم و گیج...خدایا...واقعاً تو دلت برام نمی سوزه؟؟؟

| جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com