زندگی در پیش رو

بخدا من نمی خواستم!!!...خودش شد!!...من فقط می خواستم نمره ام خوب بشه!...دعوام نکنیدها!!!...یهویی معدلم شد 19 و خرده ای!!!...یک کم واسه علوم پایه خوندم...امروز دارم میرم شیراز!!!...دعا کنید خوش بگذره!!!...دلم تنگتون می شه!!!...فعلا!!

| سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

علوم پایه تموم شد ...با من و راحیل که سه شنبه بعد از امتحان بهداشت رفتیم بیرون...سر امتحان که بودیم یقه ی پیرهن استاد تا خورده بود رو یقه ی کتش...از اون حالت ها که دلت می خواد دست ببری درستش کنی...از اونایی که آدم عصبی می شه تا نگاهش می کنه...امتحان تموم شده بود و استاد می خواست بره...اومد گفت اگر امتحان مشکلی داشت اعتراضتون رو همین امروز بنویسید از زیر در بندازید تو گروه پزشکی اجتماعی...می خواست بره که گفتم استاد!!!...ببخشیدا یقه اتون رو درست کنید!!! ...شوکه شد...یک کم نگاهم کرد،یقه اش رو درست کرد،تشکر کرد و رفت!!!...به راحیل که گفتم می خندید...می گفت بچه ها حدس زده بودن که کار من بوده!!!...که به راحیل گفته بودن من یقه ی استاد رو درست کردم!!! نیشخند...امتحان تموم شده بود و می خواستم برم آرایشگاه راحیل هم همراهم اومد...بعد گفت که می خواد بره جایی که چون هوا گرمه من رو نمی بره!!!...منم که سیریشم!!!...کلی آویزون شدم تا منم برد!!!...بُردم امامزاده ابراهیم تو راه باغ فین!!!...جای قشنگی بود...رفتیم ده دقیقه ای نشستیم و راحیل نماز خوند و اومدیم...بعد من نمیدونم این وسط چه ضایع بازی ای در آوردم که راحیل بهم گفت تو زیاد امامزاده نمی ری،نه!؟!...خب من اصلاً تا حالا امامزاده نرفته بودم!!...فقط رفتم شاهچراغ!!...بعد اومدیم تاکسی گرفتیم که برگردیم تو راه تا چشممون افتاد به شکرریز با پیشنهاد بی شرمانه ی راحیل پیاده شدیم و رفتیم بستنی جون خوردیم!!! خوشمزه...بعد داشتیم می اومدیم که راحیل گفت خسته ای؟!...من هم گفتم نه!!!بریم خانه کتاب!!!...چی فکر کردید؟!...من و راحیل ذهن هم رو می خونیم!!!...رفتیم غرق شدیم تو کتاب ها!!!...منم "نخل"ِ هوشنگ مرادی کرمانی رو خریدم...همین امروز صبح تمومش کردم...و مثل همیشه ذوق کردم از خوندن متن روان داستان...از خوندن تک تک کلماتش!!...این مرد فوق العاده است!!!...بعد هم پیاده اومدیم...من تا همیشه از حرف زدن با راحیل سیر نمی شم!!!...عصرش با مریم و راحیل رفتیم کافی نت عکس هایی که طبیبک تو آزمایشگاه انگل شناسی از انگل ها گرفته بود رو دیدیم...چهارشنبه رفتیم ریویوی انگل شناسی عملی...استادِ من تکه!!!! ...انقد گل،انقد آقاست که حد نداره!!! قلب...اومده بود و تک تک سوالاتمون رو با چنان محبتی جواب می داد که دلت می خواست ماچش کنی!!! بغل ماچ...رفته بودیم و زهرا ازش در مورد تفاوت دو تا انگل سوال پرسید...گفت الآن نمونه اش رو میذارم زیر میکروسکوپ ببینید...گذاشته بودش و می خواست به زهرا بگه بیاد ببینه!!!...هی می گفت:خانومه...خانومه...اما فامیل زهرا رو یادش نمی اومد....من بهش اشاره کردم گفتم زهرا تا متوجه استاد بشه...استاد هم گفت زهرا!!!...بعد احساس کرد ضایع است!!!...گفت خانومِ "ز..."زهرا گفت من "ب..."هستم!!!...چقد خندیدیم با بچه ها!!...چهارشنبه عصر باز با هم رفتیم بیرون عکس ها رو دیدیم...شب که برگشتم هم بچه ها گفتن اگر لپ تاپ ندا قاطی نکنه بریم که اونا هم ببینند عکس ها رو...باز هم دیدیم...همه ی دانشجوهای دانشگاه ما با ترس خاصی از امتحان عملی انگل شناسی حرف می زنن...من پنجشنبه که روز امتحان بود داشتم از ترس می مردم!!! استرس...25 تا میکروسکوپ گذاشته بودن...سر 40 ثانیه می گفتن بعدی و دانشجوها باید جابجا می شدن!!!...واسه حشره شناسی یه شفیره ی آنوفل گذاشته بودن که ما بگیم چیه!!!...استاد بالا سرم بود...من اول نوشتم شفیره ی کولکس...بعد خط زدم نوشتم آنوفل...حدود 7تا میکروسکوپ بعدش استاد اومد بالا سرم خودکارش رو گذاشت رو اسم آنوفل!!!...من گفتم لابد اشتباه کردم...خطش زدم و باز نوشتم کولکس...بعد از امتحان فهمیدم اشتباهش کردم!!!...به استاد گفتم!!!...بهم خندید...گفت می خواستم خیالم راحت بشه که درست نوشتی!!!!...البته من اصرار کردم و استاد جون قبول کرد که نمره اش محفوظ باشه!!...اما حالا حتماً پیش خودش می گه عجب شاسکولی ها!!!...دانشجو جماعت بهش محبت نیومده!!...امتحان خوبی بود...هرچند که من استرس مرگ شدم ...اما اون غولی که می گفتن نبود...فردا نمره هامون رو می زنند تو سایت آموزش...خدا کنه خوب بشه...بعد از امتحان یادم اومد که واسه کارت علوم پایه عکس ندادم...مریم گفت گفتن بریم سمعی بصری...رفته بودیم و مسئولش نبود...یه دختره بود که اون هم نمی دونست چی به چیه!!...به من گفت ممتاز بودی؟...گفتم آره...عکسم رو پیدا کرد...ریخت رو فلش بردم آموزش گفتن نه!!!...ما عکس راست راستکی می خوایم!!!...هر چی گفتم مگه چه فرقی داره؟!!...شما که می خواید اسکن کنید آخرش،تو کَتشون نرفت!!!...گفتن برو خونه عکست رو پست کن!!...دیدم نمی ارزه...گفتم باز میرم تا مسئولش بیاد!!!...اما قبلش رفتم کتابخونه...کتاب تست گرفتم که بخش آناتومیش رو کپی کنم...رفتم انتشارات دانشکده...زنک می گه ما کتاب گنده کپی نمی کنیم سنگینه!!!...منم داغ کردم...بهش پریدم که خسته نشید انقد کار می کنید و ...طبیبک اومد کتاب رو برد بیرون دانشگاه بده کپی...منم رفتم تا مسئول سمعی بصری بیاد...اومد و گفت بایست تا عکست رو بگیرم...استاده بودم بیخ دیوار و به این فکر می کردم که الآن شدم مثل این جنایتکار ها که تو اداره ی پلیس از تمام رخ و نیم رخشون عکس می اندازن!!!...عکس و گرفت و کپی ها هم رسید به دستم و رفتم خوابگاه...تمام وسایلم رو جمع کرد گذاشتم تو کمد و با زهرا و مریم اومدیم خونه...تو اتوبوس کلی حرص خوردم که چون نمی خوام بعداً باز هم یادم بیاد اینجا نمی نویسم!!! نگران...امروز دیدم بین کپی ها تست های آناتومی ابدومن و پلویس نیست...یه نفر که امیدوارم گند بزنه به امتحانش اومده بوده از کتاب کنده بودتش!!! ...

پ.ن:بچه که بودم بین کتابای جور واجوری که بابایی واسه ام می خرید یه " قصه های خوب،برای بچه های خوب" داشتم با جلد نارنجی...یادم می آد که تلفظ کلیله و دمنه رو بلد نبودم!!!...اما داستان هاش رو دوست داشتم...دیروز مهدی آذر یزدیِ عزیز فوت کرده...روحش شاد!

| جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸ | ٩:٥٧ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

سلام...ما امتحانامون شروع شده!!! ...حدود ده روز فرجه بودیم...اون اوایل که وقتی نتیجه انتخابات اومد حالمان گرفته شده بود،گرفتنی!!! نگران...واسه همین درس نخوندم چند روز اول رو...اولین امتحانمون که امروز دادیمش رفت باکتری شناسی بود...خیلی سخت بود خب!!! استرس...یه عالمه باکتریِ احمقِ بی شعور!با خصوصیات رشد،خصوصیات مورفولوژیک،ساختار آنتی ژنیک و ویرولانس فاکتورها،پاتوژنز،تشخیص،درمان و ...!!!!یعنی عمراً اگر می شد به این راحتی ها ازشون سر در آوردها!!...حالا کاش فقط همین بود!!!...من معتاد لاست شدم!! ...تا روزی لا اقل یک ساعت نمی دیدمش نمی شد!!!...خیلی فیلم جذابیه!!!...خلاصه افتان و خیزان داشتیم سعی می کردیم درس بخونیم!...دیروز واسه ساعت شش عصر بلیط داشتم...چون وقت شام نبود و نمی شد هم با خودم ببرم بابایی ام واسه ام همبرگر درست کرد که البته شایان ذکر است که ما در همان اتوبوس کلکش را کندیم!!!...آقا من شدیداً به این اصل که می گه بودن هیچ انسان و هیچ اتفاقی تو زندگی ما بی دلیل نیست اعتقاد پیدا کردم!...می دونید چرا؟...تو اتوبوس کنار مریم بودم...با هم می حرفیدیم که کی چقد خونده...من گفتم اصلاً نمی شد به این راحتی ها حفظ اشون کرد و من برای تک تک اشون جدول کشیدم...بعدم جدول هام رو از کیفم درآوردم نشونش دادم...اون هم گفت منم نوشتم اما نه با این نظم و ترتیب...بعد اون هم خلاصه هاشو آورد که نشون من بده!...بعد می دونید چی شد؟!...وقتی خلاصه هاشو دیدم فهمیدم من کلاً یک جلسه رو جا انداختم و نخوندم!!! ...فکر کنید؟!...چرا باید انقد بی دلیل جدول هایی که کشیدیم رو نشون هم بدیم و چقد جالب که من همون صفحه ای رو ببینم که مطالبش رو نخوندم و برام نا آشناست؟!...بخت آن بود که وقت داشتم و نشستم خوندمش!...این از این!!!...مورد دوم و سوم، مربوط به امروز سر امتحان بود...یادمه که ترم دو بودم تو وبلاگ دکتر کوچولو یه پست خوندم در مورد اینکه یه مریض داشتن با سندروم گیلن- باره...من اون وقتی اصلاً نفهمیدم این مریضی چی هست و اصلاً چجوری باید اسمش رو تلفظ کرد!...الآن هم که الآنه فقط توی ایمنی برامون گفتن که یه بیماری اتوایمنه...همین...امروز استاد سر امتحان سوالی داده بود که سر کلاس بهش اشاره نکرده بود...گفته بود عفونت با کدام باکتری باعث بروز سندروم گیلن- باره می شه؟؟؟...من اصلاً جواب رو نمی دونستم...توی مغزم شروع کردم به زیر و رو کردن بایگانی ها بلکه یادم بیاد این اسم رو کجاها شنیدم شاید یه سر نخی دستم داد...اولین چیزی که یادم اومد همون قضیه ی خود ایمنی بود...  گشتم،گشتم،گشتم،...یهو متن دکتر کوچولو یادم اومد!!!...فکر کنید!!!...جواب رو پیدا کردم!!!...کمپیلوباکتر!!!...مورد بعدم یکی دیگه از سوالا بود...واسه امتحان عملی میکروب من از استادمون یه کتاب قرض گرفتم که بخونم واسه امتحان(هنوزم پسش ندادم!!!)...همون موقع ها بود که این دوست ما گزارش کار هاش روی هم تلنبار شده بود و من برای اینکه کمکش کنم گفتم دو سه تاش رو بده به من تا براش بنگارم...واسه اینکه گزارش هاش با مال خودم تفاوت داشته باشه از اون کتاب استاد واسه نوشتنشون کمک گرفتم...امروز یکی از سوالا دقیقاً جمله ای بود که خودم تو گزارش کار دوستم نوشتم...خلاصه اینکه یادتون نره!!!...یه کم دقیق تر به آدم ها و اتفاقات اطرافتون نگاه کنید!...امتحانمون 84 تا تست بود و 5 تا تشریحی جونمرگ شده!(این تکه کلام استادمونه!!)...سر تشریحی ها دو تا از سوالا رو اصلاً یادم نمی اومد!...کلی فکر کردم...بعد هرچی می دونستم و می شد رو نوشتم...استاد رو صدا کردم که ازش بپرسم  به چند مورد باید اشاره می کردیم...خیلی بی رحمانه گفت من نمی دونم سرکار خانم!!...من قیافه ام شد مثل گربه ی شرک!!...سرم و انداختم زیر و فقط گفتم ممنون! ...طفلک استاد دلش ریش ریش شد برام!!...یه دقیقه بعدش اومد گفت بگو ببینم کدوم سوال رو می گفتی؟!...آخییی!!!...اصلاً بهش نمیومد انقد مهربون باشه ها!!!اصلاً!!!!...بعد هم دید من استرس دارم که سوال ها یادم نمیاد رفت وایستاد جلو بچه ها...گفت بچه ها یه لحظه سرهاتون رو بلند کنید!!!...چشماتون رو ببندید!!...چندتا نفس عمیق بکشید!!!...یادتون میاد!!...نترسید!!!...چقد مهربون آخه؟!...البته روم سیاه!روم به دیوار!...من باز هم یادم نیومد!!!...

| دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com