زندگی در پیش رو

سلام!...وای چقد وقت بود نیومده بودم!!...امتحان کورس غدد عالی شد!...حتی فکرش رو هم نمی کردم به این خوبی بشه!...این مدت هم که نبودم کورس کلیه تموم شد...الآن اومدیم فرجه و سی ام امتحانه...اتفاقات خیلی زیادی افتاد که اکثراً خوب بودن!...کتاب "بادبادک باز" رو خوندم...عاااالی بود!!...یه شاهکار تمام عیار!!!...اگر تا الآن نخوندینش جداً توصیه اش می کنم!...با خودم یه قرار هم گذاشتم!...به ازای هر امتحانی که خوب بخونم و خوب یادش بگیرم واسه خودم یه جایزه می خرم!!...الآن که اینجام می خوام برم برای اینکه پاتولوژیم رو خوب خوندم کتاب "خاطرات پس از مرگ" رو بخرم!...

این دو هفته ای که کاشان بودم جداً دو هفته ی بسیار پر مشغله ای بود!...هفته ی اول که سرگرم خوندن پاتولوژی برای امتحان بودیم...هر روز که از دانشگاه می اومدم علیرغم اینکه جونم داشت برای خواب در می رفت یه قهوه ی غلیظ درست می کردم و می گفتم بهتره خواب ظهر رو فاکتور بگیرم که کارهام سریعتر پیش بره و شب زودتر بخوابم...شب تا به خودم می اومدم می دیدم ساعت3-4 شده و من نه خوابیدم نه کارم تموم شده...باز فردا همین صحنه ها تکرار می شد تا اینکه خیلی منطقی به خودم گفتم خواب راحت بمونه واسه بعد از امتحان...امتحان رو به این امید دادم...البته یادم رفت بگم جو امتحان افتضاح بود!...هر دو تا استاد عزیزی که قدم رنجه فرموده بودن و بعنوان مراقب و ناظر اونجا بودن بلند بلند مشغول صحبت با تلفن همراهشون بودن و اصلاً نمی ذاشتن ما بفهمیم داریم چیکار می کنیم!!...همون روز، بعد از امتحان تا داشتم آماده ی خواب می شدم گلپر زنگ زد که اگر می تونم جزوه های جراحی رو براش بفرستم تهران...من هم گفتم جزوه ها رو که فرستادم شب میام راحت می خوابم...عصر همون روز هم با راحیل رفتیم بیرون که یک کم حال و هوامون عوض بشه...باورتون نمی شه چقدر سرد بود و ما با چه شدتی خودمون رو پوشونده بودیم اما بقیه ی آدمای توی  خیابون با تک پوش و کت بودن!...به راحیل می گفتم نکنه هوا سرد نیست و ما فقط سردمونه!؟...رسیده بودیم به جایی که بریم از یکی بپرسیم:ببخشید،هوا سرده!؟؟!!...خلاصه شب که برگشتم یادم اومد داریم می آییم برای فرجه و من جزوه هام کامل نیست...راستش رو بخواید ما تو کلاسمون گروه جزوه داریم...بعضی ها هم انصافاً خوب جزوه می نویسند اما بعضی ها هیچ مسئولیتی در قبال جزوه هاشون ندارند و هر نوع غلطی تو جزوه اشون پیدا می شه...منم از کورس قبل تصمیم گرفتم با یکی دیگه از بچه ها بی خیال جزوه های گروه بشیم و خودمون جزوه بنویسیم...من خودم سعی می کنم هاریسون یا سیسیل رو بخونم اما می دونید که تو فرصت کمی که برای هر کورس داریم وقت نمی شه تمام کتاب رو خوند...تازه شب امتحان اصلاً نمی شه رو کتاب خوندن حساب کرد...خلاصه همون شب فهمیدم که باز خواب، بی خواب و باید بشینم به جزوه نوشتن و پیاده کردن جزوه از روی ریکوردر!...در عوض به خودم گفتم فردا کارم سبک تر می شه و می خوابم...فرداش تازه فهمیدم یکی از مباحثی که باید جزوه اش رو پیاده کنم هایپرتانسیونه و این یعنی خداحاقظ خواب!!!!...باز به خودم گفتم اشکالی نداره...این جلسه که تموم بشه بقیه ی مباحث آسونه...اما به این نتیجه رسیدم که باید یک روز از فرجه رو کاشان بمونم...به این امید بودم که سه شنبه شب کارم تموم می شه و حداکثر تا ظهر چهارشنبه خونه ام...اما چشمتون روز به نبینه که کارها بیشتر از اون چیزی بود که من فکر می کردم و در نهایت با هزار و یک بدبختی تازه ساعت 8.5 شب رسیدم خونه!!...باز هنوز جای شکر داره...هر چند که تمام امروز مثل جنازه خواب بودم!!!...

پ.ن:خیلی دوست دارم خوب یاد بگیرم...کم هم بخاطرش ندویدم...اما ماشینی که فقط یه چرخش بچرخه به هیچ جا نمی رسه...دانشگاه ما تو مقطع بالینی بی تعارف بی اندازه ضعیفه...امروز سایت دانشگاه شیراز رو می دیدم و الآن یه عقده تو وجودم شکل گرفته به چه گندگی!!!...

پ.ن٢:فقط برای چند لحظه بود...چند لحظه ی لعنتی...که نفهمیدم انگار...عصبانی بودم...و نمی دونم چرا وقتی عصبانی ام تو تنها قربانی منی!!!...می بینم معصومیت نگاهت رو و می دانم که در برابرم بی دفاع ترینی...و وقتی با تمام بدی ام تو همیشه خوب منی از خودم شرمنده می شوم...ممنون که هستی...و "عاشقانه رنج با من بودن را تحمل می کنی!"...

 

 

| پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ | ٩:۱٤ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com