زندگی در پیش رو

 

سلام!!!...با چند روزی تاخیر عید همگی مبارک!!!

ما بیست و چهارم اسفند امتحان حشره رو دادیم و برگشتیم خونه!!!هورا...فردا صبحش با دوست جونام قرار گذاشتیم بریم کوه!!!...ما واقع بین هستیم!!!...من تازه 9 شب رسیده بودم خونه،بنابراین امکان نداشت صبح کله سحر بیدار بشم!!!...علیرغم غرغرهای خانوم قرقاولی که می گفت این وقت روز فقط افغانیها و سرباز لختی ها تو کوهند ما قرارمون شد ساعت 8 علی الطلوع!!!مژه...تو کوه همه داشتن میومدن پایین،فقط ما داشتیم می رفتیم بالا!!!...بعد،این دوستای من که کم نمیارن که!!...هر وقت ملت چپ چپ نگامون می کردن می گفتیم بچه ها دیگه همین سه بار که رفتیم بالا و برگشتیم بسه ها!!!...دیگه نخواید بار چهارم هم برید ها!!!از خود راضی...اولین جایی که توقف کردیم بچه ها فرتی دوربین در آوردن که بیاین عکس بگیریم!!...یه خانوم خوش اخلاقی اونجا بود گفت اگر بخواید من ازتون عکس می گیرم!!...ما هم کچلش کردیم بس که هی تغییر ژست دادیم و صداش کردیم که بیاد عکسمونو بگیره!!...خب خودش اصرار می کرد!!!...بعد،باز همین طور که صعود می کردیم رسیدیم به یه تابلو که روش نوشته بود: صعود اکیداً ممنوع!!...بچه ها گیر دادن که بیاین با این عکس بگیریم که بگیم ما رسیدیم به ارتفاعی که دیگه صعود ممنوع بود!!!نیشخند...بعد،ما داشتیم با سختی می رفتیم بالا که یه گروه از این آقایون که فکر می کنن مثل بز کوهی زبان از مسیرهای فرعی رفتن هنره،سر رسیدن!!!...همچین دست به سینه وایستاده بودن نگاهمون می کردن!!!...بعد یکی شون که احساس می کرد گونی نمکه،گفت: بچه ها اینا از بوی عطرشون معلومه که اینکاره نیستند!!!...اینجا می خواستیم بگیم بابا کدوم بوی عطر!؟!؟...ما خودمون داریم از بوی گند عرق خفه می شیم!سبز...اما فهمیدیم که هر چی بگیم علیه خودمون استفاده می شه لذا سکوت اختیار کردیم!!نیشخند...باز تو مسیر هر جا میدیدیم تابلو زدن خطر مرگ،صعود ممنوع،صعود از مسیرهای فرعی ممنوع و اینا می رفتیم باهاش عکس می گرفتیم...در آخر تصمیم گرفتیم دفعه ی بعد که میریم با خودمون تابلو ببریم هر جا خواستیم عکس بگیریم بکوبیمش تو زمین و عکس رو استاد کنیم!!!عینک...بعد که اومدیم پایین تصمیم گرفتیم بریم ناهار!!!...رفتیم یه بریونی توپ خریدیم و رفتیم پارک خوردیم!!!...هی بچه ها می گفتن نباید بریونی رو از بیرون خرید معلوم نیست چی می ریزن توش!!...من گفتم واسه همینه که پیاز و لیمو گذاشتن تنگش!!!...می دونستن چیا توشه اینا رو هم گذاشتن که سیستم ایمنی تون تقویت بشه!!یول...مهسا هم گفت دفعه دیگه که می خریم می بینیم یه مبندازول هم گذاشتن کنارش!!!خنده...بعد از این هم که خوردیم ، مثل گربه مریضا تو آفتاب ولو شدیم!!!...بعد هم دیگه خیلی دیر بود!!!...برگشتیم خونه!!!...واسه عید مهمون داشتیم!!!...مامان همه امونو گرفته بود به کار!!!...رفتیم واسه باغچه ی خونه نهال بید مجنون و گل خرزهره خریدیم!!نیشخند...مامان هم از فرصت استفاده کرده رفت چندتا گلدون خرید!!!...آخه مامان عاشق گل و گلدونه!!!...من که تو این مدت تا می تونستم سمنو خوردم!!!خوشمزه...هر کس هم من رو می دید می گفت چقدر لاغر و عروسکی شدی!!!...منم هی می خوردم!!...همین امروز مهمونامون برگشتن شیراز!!...غصه امه!!!افسوس...و چون دیگه بیکار شدم از فردا با آبجی کوچیکه که کنکوریه می ریم کتابخونه!...این هم فال حافظ منه که موقع سال تحویل گرفتم!!:

بیا که رایت منصور پادشاه رسید

نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید

جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت

کمال عدل بفریاد دادخواه رسید

سپهر دور خوش اکنون زند که ماه آمد

جهان بکام دل اکنون رسد که شاه رسید

ز قاطعان طریق آن زمان شوند ایمن

قوافل دل و دانش که مرد راه رسید

عزیز مصر برغم برادران غیور

ز قعر چاه بر آمد به اوج ماه رسید

کجاست صوفی دجال چشم ملحد شکل

بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید

صبا بگو که چها بر سرم در این غم عشق

ز آتش دل سوزان و برق آه رسید

ز شوق روی تو جان را بر این اسیر فراق

همان رسید کز آتش ببرگ کاه رسید

مرو  بخواب که حافظ به بارگاه قبول

ز ورد نیمه شب و درس صبحگاه رسید

پ.ن:حتی این حافظ هم نمی ذاره ما راحت باشیم!!!...چشم جناب!!...می ریم درس هم می خونیم!!!

 یولچشم

| سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com