زندگی در پیش رو

سلام سلام!...این هفته از اون هفته ها بودها!...البته اون هفته هم از اون هفته ها بود اما خب وقت نشد آپ کنم!...ترتیب اتفاقاتی که افتادن رو دقیق یادم نیست اما خب...

 

روز دوشنبه که رفتیم دانشگاه دیدم یه گوشه تو زیر زمین،همون جا که کتابخونه است،یه عالمه از کتابای کتابخونه رو چیدن...جلوتر که رفتم دیدم زده نمایشگاه(یا فروشگاه!) کتب از رده خارج...رو همه ی کتابا هم مهر از رده خارج زده... با بچه ها کنجکاو شدیم که ببینیم مگه چه کتابایی اند...یه عالمه تکست،البته فارسی هم بود...لا به لای کتب تکست فکر می کنید چه کتابی پیدا کردیم:آناتومی گری!...ترم قبل من خیلی به صرافت افتاده بودم که گری بخرم...اون روزی که دوستم رفت تهران واسه نمایشگاه هم کلی بین خرید اطلس نِتِر و تکست گِرِی مردد بودم...گِرِی حدوداً چهل تومن(اگه اشتباه نکنم) و نِتِر بیست تومن و اینا بود...نمی دونم،یادم نمی آد چی شد که گِرِی رو بی خیال گشتیم و نتر خریدیم...حالا که دوباره گری رو می دیدیم واسه خریدش ته دلم قلقلک می شد!...وقتی قیمتش رو پرسیدیم دیگه شکی نداشتم که یه کاسه ای زیر نیم کاسه است!!!...هزار عدد تک تومانی!!!...بعله!!!...با فقط هزار تومن یه گری خریدیم!!!...من که هنوز گیجم و خدا رو شاکر که ترم قبل موفق به خرید گری نگشتم!!!...تازه!!!مینا یه اسنل هم خرید دویست تومان!!!...بعد پول خرد نداشت پونصد داد گفت بقیه اش یه کتاب بردارید!...شیرین یه بافت شناسی رجحان برداشت فقط سیصد تومن!!!...من خودم دو هفته پیش رجحان خریدم 5800!!!...خلاصه ما که نفهمیدیم چه خبره اما خب از خریدمون راضی هستیم!!!...

 

این از این...قضیه دوم این که هفته ی قبل استاد بهداشت ازمون خواسته بود یه پیپر آماده کنیم و توش راجع به سطوح پیشگیری دیابت بنویسیم...صبح سه شنبه،قبل از بهداشت،این پسرا مجدداً تریپ انگلی برداشتن و پیپر شیرین رو (که سه صفحه بود!)گرفتن تا طبق معمول مرده خوری کنن!!!...یه عده که کمی زرنگ تر تشریف دارند شروع کردن به نوشتن از رو پیپر اما این پروین که تو تنبلی حقیقتاً لنگه نداره پیپرا رو برد واسه زیراکس!!!...بهش گفتم بابا استاد که خر نیست که دیگه کپی رو تشخیص می ده...اما زیر بار نرفت...آخر سر هم تکه ی آخر برگه ی سوم که شیرین اسمشو نوشته بود رو کند و تحویل داد...سر کلاس استاد به قید قرعه! برگه هایی رو انتخاب می کرد و از صاحبش می خواست که یه توضیحاتی بده...اولین برگه مال شیرین بود...شیرین می گه استاد سه صفحه اس...پروین هم می گه مال من هم همین حدوده استاد!دو صفحه و هفتاد و پنج صدم!!!...چند تا از دخترا رو صدا زد و توضیحاتشونو شنیدیم...بعدش من گفتم استاد از آقایون هم انتخاب کنید که عدالت رعایت بشه...یعنی حال اومدم ها!!!...پروین رو صدا زد...لازم نیست بگم چقدر ضایع شد و ملت چقدر بهش خندیدن!...بعد از من طلبکار شده که چرا گفتی از آقایون صدا بزنه!...چی بگم؟...یعنی چی دارم که بگم؟!؟...

 

قضیه سوم هم مربوط به آزمایشگاه بیوشیمیه...یه سری محلول قندی به هر کدوممون دادن و ما باید با این آزمایش های شناسایی قند می گفتیم چه قندیه...شیرین آزمایش هاش رو تموم کرده و بیکار وایستاده بوده...استاد بهش می گه :اسمش چیه؟...شیرین درست نمی شنوه...خیال می کنه می پرسه:اسمت چیه؟...اونم می گه شیرین...استاد گیر داده بود که مگه چشیدی اش؟!؟!...خنده ای بود ها!!!...

 

قضیه بعدی هم اینه که تو خوابگاه درِ کمدامون خیلی کثیف بود...یه جور گند به خصوصی که هیچ رقمه پاک نمی شد... گفتیم ما هم بزنیم تو خط جواد بازی و یه چهارتا از این پوسترا بچسبونیم به درها...حالا فکر کنید فهیم چه پوستری آورده برامون؟!...هرتیک روشن!...این بازیگر هندیه(البته من خودم هم اولین بار بود که می دیدمش یا اصلاً اسمشو می شنیدم!)!!!...خداییش که تو جوادی رو دست نداره!!!...حالا هم به قول مرمر مثل بمب تو خوابگاه ترکیده...بسی نشاط رفت!!!...مایه ی خنده شده ایم!!!...اما مهم شادی دل ماست!!!نه جواد بودن!...

 

دیگه اینکه تا ترم پیش هر وقت استادا سر کلاس سوتی می دادن یا یه چِرتی می گفتن فقط ما بودیم که قارت قارت می خندیدیم!!!...اما حالا همکلاسان پایه گشته اند نافرم!...حالا دیگه همه مون قارت قارت می خندیم!...یه موردش سر بیوشیمی این جلسه بود وقتی استاد گفت:باقلا(دقیقاً با تلفظ با-قَ-لا)!!!...

 

شاه بیت اتفاقات این هفته شب شعر بود...سه شنبه شب...من باید 6-8 می رفتم باشگاه  واسه تمرین والیبال...زنگ زدم به کاپیتان و با پررویی تمام گفتم که درس دارم و نمی تونم برم!...مینا هم هی یادآوری می کرد که امکان داره بریم و تو مراسم کاپیتانه رو ببینیم...اما خب به ریکسش! می ارزید!...درس و مشق هم تعطیل کردیم و رفتیم...مجری مراسم گجت خودمون بود...من می خوام بدونم یعنی بد لهجه تر و بد قیافه تر و بی سواد تر از این بشر گیر نمی اومد؟؟؟...کلی تو خوندن اشعار سوتی داد که هیچ...من نمی دونم چرا یه دست به این موهاش نمی کشه؟!...ما که دیگه به قیافه این بشر عادت کردیم اما این دخترا که پشت سرمون نشسته بودن هی از هم می پرسیدن این چرا موهاش این جوریه؟!!؟...تازه همون شب یکی از هشتاد و شیشی ها جلو منو گرفته می گه این گجت چه شه؟...مشکلی داره بنده خدا!!!؟...ما هم جوابی نداشتیم جز این که:آره طفلک یک کم شیرین عقله!!!...

 

پ.ن1:می بینید که این هفته هفته ی شیرین و شیرینی و قند و دیابت بوده!!!

 

پ.ن2:این هفته کلی به این در و اون در زدم که واسه شاگرد اول شدنم یه امتیازی از دانشگاه بگیرم...بعد از کلی دوندگی سهم من شده صد صفحه پرینت رایگان...دندون گیر نیست اما به هر حال مو از خرس کندنه!...اونم تو شرایطی که هر جا می رفتم می گفتن هیچ تبصره ای راجع به دانشجویان ممتاز نداریم...مسئول آموزش که دیگه خودش و خودم رو راحت کرده می گه ما اصلاً تا به حال معدل بالا هیجده نداشتیم!حالا باید چیکار کنیم؟!...

 

پ.ن3:در پی دوندگی هام متوجه ستاد استعدادهای درخشان شدم...به نظرتون این ستاد تو دانشگاه ما چه مفهومی می تونه داشته باشه؟!...یعنی رتبه های زیر پانصد کشوری اتقدر خنگ و خل اند که بیان دانشگاه ما؟!...

| جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

یکشنبه:

همیشه اول مهر یکی از خاص ترین روزای هر سالمه...عاشق تازگی و شوق و شور این روزم...انگار اولای ترم دانشگاه هم همین حال رو داره...ساعت شش صبح بلیط داشتیم تا به کلاس آناتومی ساعت ده برسیم...تو ترمینال که جداً پیرمون در اومد!...قضیه از این قرار بود که مینا روز قبل زنگ زده بود دوتا بلیط دیگه به اسم من رزرو کرده بود...بعد اما بنا به دلایلی کنسلش کرده بود تا با همون ساعت ششی بریم...از اونجا که اینا هیچ وقت نمیذارن آب خوش از گلوی ارباب رجوع پایین بره ، برداشته بودن هر دو سری بلیط رو کنسل کرده بودن...اینکه چقدر بابای من خدا خیرش بده و بابای مینا بنده خدا بدو بدو کردن تا ما ساعت شش و ربع تو اتوبوس یه جا پیدا کنیم قابل ذکر نیست...چرا همیشه باید اینجور باشه؟...چرا تو مملکت ما کارا جز از طریق حضوری تازه اونم با حصول شرایطی! پیش نمی ره؟!...پس این به اصطلاح دولت الکترونیک چی چیه؟؟؟...پس تلفن و اینترنت و این قبیل قضایا به چه درد می خورن؟!...بگذریم!...اتوبوسش که معمولی بود هیچ ، شرایط رو زمانی درک می کنید که بگم دختره روی صندلی جلو حالش بد شد و گلاب به روتون و اینا...واسه من یه چیزی خیلی عجیبه...اکثر افرادی که ورودی جدیدِ هر دانشگاهی هستند هیچ اطلاعی راجع به هیچی ندارند...یک موردش همین دختره بود که میگم...با مامانش بودن...مهندسی شیمی قبول شده بود...بعد از اینکه کلی راجع به جوّ خوابگاه اَزَمون سوال پرسیدن مادره میگه از کجا باید بدونیم هر روز تا چه ساعتی کلاس داره و اینا...گفتیم خب مگه انتخاب واحد نکرده؟...میگه حتماً دانشگاه براشون می کنه دیگه!!!... به هر شکلی که بود رسیدیم...این ترم مثلاً اتاقمونو عوض کردیم رفتیم یه کریدوری که اکثر بچه هاش پزشکی اند و مسلماً ساکت تر و تمیز تر...هر چند که جای گلایه نیست که ما خودمون هم انقدر شلوغیم که همسایه هامون آرامش ندارند معمولاً...وقتی رسیدیم وضعیت اتاق فاجعه بود!...تازه یخچال هم نداشت...فقط وسایلمونو گذاشتیم و رفتیم تا به کلاس برسیم...معمولاً مسئول های خوابگاه بی منطق ترین و بد دهن ترین و بد اخلاق ترین موجوداتی اند که تو هر منطقه ای پیدا می شن!...رفتیم که اطلاع بدیم یخچال نداریم...زنک می گه لابد خودتون گذاشتینش بیرون!...آخه شما تصور کنید چهار تا دختر مردنی! چطور می تونن یه یخچال رو جابجا کنن که هیچ ، ببرن بذارن اون سر کریدور؟؟!...به هر روی راضیش کردیم که کار ما نبوده و دستور بفرمایند که یه یخچال واسمون بیارن...

 دانشگاه غلغله بود!...اول مهر جزو معدود زماناییه که همه خوش تیپ اند و گلاب به روتون بو عرق نمی دن!...دیدن دگردیسی بعضی از دخترا و پسرا بعد از دو ماه جداً خالی از لطف نیست!...تو سالن دانشکده پر جوجه های هشتاد و شیشی(هر چند که فکر نمی کنم جوجه مناسب شون باشه!) و قیافه های آشنای قدیمی بود!...به لطف سهمیه بندی های اعمال شده جمعیت عناصر ذکور دانشگاه یه سیر صعودی رو در پیش گرفته!...کلاس ما طبقه ی دومه...برای مایی که ترم پیش کلاسامون تو تالار تشکیل می شد فضا جداً کوچیکه...هر چند که کلاس آناتومی مون تا اطلاع ثانوی تو گروه آناتومی تشکیل خواهد شد...استاد آناتومی مون همون استاد راهنمای خودمه...انقدر این بنده خدا آروم و خونسرده که بین بچه ها به گاگول بودن معروفه!...جداً انسان خنثاییه...صداش فراز و فرود نداره...کاملاً بی انرژی صحبت می کنه...اما خب... خوبی هایی هم داره...اونم اینه که آناتومی رو خیلی کلینیکال تر درس می ده...

 بعد از کلاس زندگی روی زشتش رو به ما نمایاند!!!...باید اتاق تمیز می کردیم...اونم با زبون روزه(ریا شد الآن!!!)...واسمون یخچال هم آورده بودن مثلاً...تا کلی وقت اتاق جارو می زدیم ، کمد تمیز می کردیم ، تخت جابجا می کردیم و ...بعد هم شیرین و مینا رفتن ظرفای گرد و خاک گرفته رو بشورن ، من و فهیم (هم اتاقی جدید) هم رفتیم که یخچال رو تمیز کنیم...وحشتناک بود...بوووی به این بدی به عمرم نشنیدم!!!...تا کلی وقت درگیرش بودیم و من مصرانه بر این ایده پافشاری می کردم که تو این یخچال گربه مرده!!!...هر چند که جسدش پیدا نشد!...خلاصه هر جوری بود به قول دوستان قمی به هم وَرِش کردیم و تا افطار بیهوش شدیم!...از سفره ی محقر افطارمون هم عکس گرفتم که بذارم اینجا اما کابل یو اس بی مو نیاوردم!...بعد افطار یه ترم اولی اومده تو اتاق می گه بچه ها برای درسام باید دفتر چند برگ بردارم؟!؟!...منم هی داشتم بهش می گفتم که فلان درس جزوه نوشتن نداره ، اصلاً نیازی به خوندن این یکی نیست و...برگشته می گه فکر کنم تو شاگرد تنبل کلاس بودی!!!...باورش نمی شد من شاگرد اول شده باشم!!!

دوشنبه:

 روز زبان اختصاصی و بیو شیمی...یه روز نسبتاً آروم و بی دردسر...چیز خاصی یادم نمیاد که بنویسم!

سه شنبه:

 سر معارف می خواستیم یه اسم پسرونه ی مسخره به لیست اضافه کنیم...اما خب شانس نداریم که!...همون شش-هفت تا پسرمون هم پراکنده نشسته بودن تعدادشون مشخص بود...تازه بچه های منگ کلاس ما به اون مرحله از رشد فکری نرسیدن که توانایی هضم این شوخی ها رو داشته باشن...نشد که نشد...ساعت بعد بهداشت داشتیم...قبل از اینکه استاد بیاد ایستاده بودیم و با هم می گفتیم و می خندیدیم...من دیدم یه آقای کم سن و سال داره میاد به سمت ما...کم مونده بود بهش بگم کلاس هشتاد و ششی ها اون سمته!!!...که سلام کرد و گفت بفرمایید!!!...فکر کنید!...استاد بود!...یه آقای خوش اخلاق و با جنبه...سر کلاسش کلی خندیدیم...ولی همه ی خنده هامون سر کلاس ترمینولوژِی از دماغمون در اومد!!!...این استاد منو مرده با این دیسیپلینش!...خشک ، جدی ، مقرراتی!...بد کلاسی بود...چیز خاصی یادم نمیاد...

چهارشنبه و پنج شنبه مون هم گذشتند...خاص ترین اتفاق این دو روز این بود که واسه افطاری رفتیم بوف...جای غیر قابل انتظاری بود در کاشان...بسی نشاط رفت...جای همه خالی...

پ.ن1:یه بخش جدید از سوتی هامون می خوام به این وبلاگ اضافه کنم...منتها برای حفظ آبرو فعلاً دنبال اسم مستعاریم!

 پ.ن2:بعضی از پرشین بلاگها اصلاً باز نمی شه...واسه بعضی هام اصلاً نمی تونم کامنت بذارم...گفتم بدونید بی معرفت نیستم ها!

| جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com