زندگی در پیش رو

دو روز آخر ترم: سه شنبه ، نصفه شبی مینا زنگ زد که دارن گروه های آناتومی برای ریویو را تنظیم می کنن ما هم توافق کردیم که چون هنوز نخونده زیاد داریم آخرین گروه باشیم...اول بهمون گفتند ساعت دوازده تا یک و نیم برید.ما هم قبول کردیم...یکی از همکلاسی ها زنگ زد (شاید هم من زنگ زدم یادم نمیاد!!) و من براش گروه بندی ها رو توضیح دادم... متاسفانه بد فرم افتاده بودند رو دنده ی لج که حال گیری کنند و گروه ها رو به هم بریزند من کلی قسم شون دادم که از خر شیطون بیان پایین...به ظاهر قبول کرد و من ساده هم روش!...چهار شنبه شش صبح بلیط گرفتیم و رفتیم که بریم کاشون و بالاخره آخرین امتحان رو بدیم و راحت شیم...حدودای ساعت 8-9 نماینده ی با کفایت کلاس اعلام کرد که از پس گروه پسرا بر نیومده و طبق معمول چون هیچ وقت دیواری کوتاه تر از دیوار ما پیدا نمی شه گروه ما به جای ساعت معهود باید دو تا چهار بره...خب چون مخالفت فایده ای نداشت باز هم قبول کردیم...قضیه از اونجا جالب شد که وقتی ساعت یک ربع به دو رسیدیم دانشگاه کلید دار سالن تشریح اعلام کرد که تا 2:10 بیشتر نمی مونه و ما باید بریم!!!...اگه شما جای من بودید چیکار می کردید؟؟؟...از یک طرف می دیدم همکلاسی گرامی ساده دورم زده و به جای اینکه حال نماینده رو بگیره حال منو گرفته از طرف دیگه به فردا و امتحانش فکر می کردم و اینکه چقدر اندام تحتانی رو عربم!!!...خب دو تا کار کردیم!!!...یکی اینکه مثل همه ی وقتایی که احساس استیصال می کنم برم سراغ دکتر اطلسی که یک ترم تمام تو دانشگاه بزرگترین تکیه گاهم بود...دکتر گفتند تا وقتی که خودشون تو دانشگاه هستند ما هم می تونیم بمونیم...تا اینجا کار درست شده بود...ولی عصبانیت من تخلیه نشده بود...بنابراین کار دوم این بود که زنگ بزنم به نماینده ی محترمه و تا می تونم بارش کنم!!!...که خب موفق شدم...رسیده بودم دم در سالن تشریح که گیلاس خانوم طبق معمول شروع کرده بود به شلوغ بازی...من می دونستم که شب قبل نماینده ی پسرا بهش زنگ زده و با اون هماهنگ کرده که پسرا اولین گروه برن تشریح...حالا اینکه اون چه کاره است این وسط و چرا نماینده ی پسرا با نماینده ی دخترا هماهنگ نکرده بود بماند...قضیه جالب تر شد وقتی وقاحت(وقاهت؟!) گیلاس خانوم رو دیدم که می گفت نماینده ی پسرا با من(خودم رو عرض می کنم!!!) هماهنگ کرده بوده!...شده بودم کوه آتشفشان!!!...رفتم بهش گفتم کی همچین حرفی زده...با پررویی تمام می گه مگه گجت با شما نیومده بود اصفهان؟؟؟...جوش آورده بودم...اون پسره ی آشغال به چه مناسبتی با من بیاد اصفهان!؟...تو سه مرحله حرفش رو عوض کرد و بعدم صحنه رو خالی کرد...اعصاب برام نمونده بود...همش به این فکر می کردم که اینا کمِ کم نوزده سالشونه چرا مثل دختر و پسرای مهد کودکی به جون هم افتادن آخه؟...تازه من که دیشب این همه سعی کرده بودم قضیه به اینجاها کشیده نشه حالا شده بودم مرکز خرابکاری به زعم بقیه!...تو اون لحظات اگر نبود به خاطر دکتر اطلسی که بهمون اجازه داد تا چهار سر جسد بمونیم من یه لحظه هم دوام نمی آوردم...ریویو انجام شد...هیچ وقت تا عمر دارم این همه لطفی که دکتر تو یک ترم به ماها کردن رو از یاد نمی برم...برگشتیم خوابگاه و من تمام مدت تو اتاق نشسته بودم و دوست نداشتم برم بیرون و نگاه ها و حرفای ملت رو تحمل کنم!...اون وسط هیچ کس به اندازه ی من بی گناه نبود اما از همه بیشتر گناه کار شناخته شده بودم!...بهم بگید که این مغزای نخودی تا ترم دیگه رشد می کنه و این بچه بازی ها به ترم دیگه کشیده نمی شه!!!... بعضی وقتا فکر می کنم انقدر بچه هستند که هر آن می ایستن رو به رو هم و واسه هم دخترا موشن و پسرا شیرن می خونن!...تا ساعت چهار و نیم صبح داشتیم جزوه ها آناتومی مونو دوره می کردیم...بعدش خوابیدیم و صبح پنج شنبه هفت و ربع بیدار شدیم...وقت برای صبحونه نداشتیم...هر کدوم یه ویفر شکلاتی انداختیم بالا و رفتیم دانشگاه... از در دانشکده که وارد شدیم حالت تهوع بهم دست داد!...دو ساعت تمام کنترلش کردم اما وقتی رفتم سر کمدم که روپوشا رو برداریم بوی فرمالین که بهم خورد کار از کار گذشت!...همون ویفره هم رفت!!...حوصله ندارم بگم چه اتفاقاتی تا شروع امتحان من و مهتا افتاد...بدونید که بد نبود...حداقل خاطره ی آخرین روز چیز بدی از آب در نیومد...تو سالن تشریح دکتر اطلسی نشسته بود...با یه دنیا خستگی...آرامشش آروممون کرد و بدون هیچ استرسی امتحانو شروع کردیم...از من اول اندام فوقانی امتحان گرفت...سر اندام تحتانی بهم گفت عصب پرونئال عمقی رو پیدا کنم...جسد به حالت پرون بود!...با اینکه پرونئال عمقی عصب کمپارتمان جلویی ساقه به همون حالت هم می شد پیداش کرد...اما من نگاهم که به جسد افتاد ترسیدم اگه بخواد عضلات عمقی گلوتئال رو از بپرسه نتونم خوب جواب بدم...واسه همین هم تا دکتر رفت ببینه مهتا چه می کنه جسد رو برگردوندم به حالت سوپاین!!!...خودم خنده ام گرفت!!!...دکتر اطلسی گفت همون جوری ام پیدا می شدها...منم شده بودم دو نقطه دی!!!...پیش خودم فکر کردم خوبه حالا بیاد بگه جسد رو دوباره برگردون تا از گلوتئال ازت سوال بپرسم!!!...که خب نگفت و به خیر گذشت!!!...امتحان تموم شد و برگشتیم که وسایلمونو جمع کنیم و بالاخره برگردیم خونه...ساک هامونو بستیم...چون باید اتاقا رو کامل تخلیه می کردیم همه وسایل رو بردیم تو سالن چند منظوره ی خوابگاه گذاشتیم...واسه ساعت شش بلیط گرفتیم و تا نه خونه بودیم...خوشحالم!

 

شکوائیه:دیشب دوباره گریه کرده بودم...از خواب که پریدم بالشتم خیس بود ، چشمام هم...هنوز باور نمی کنم که بالاخره تموم شد...که برگشتم خونه و تا دو ماه دیگه هیچ کدومشونو نمی بینم...اذیتم کردن...خیلی زیاد...مطمئن نیستم که بتونم همه شونو ببخشم...کلاس هیچ وقت یه دست نبود مگر در مخالفت با من...دختر و پسر ، همه شون نامرد بودن!...و هر کدوم که دوست تر بود نامردتر!...مصداق بارز این جمله بودن:همچنان که به تو لبخند می زنند،در ذهن طناب دار تو را می بافند...من غروری که نوزده سال با خودم حمل کرده بودم رو گذاشتم و رفتم دانشگاه...اما همه شون فکر کردن که ساده گیر آوردن...تو هر موقعیتی که تونستند بهم دروغ گفتند ، زیر آبم رو زدن ، خبر چینی ام رو کردن ، پشت سرم حرف درآوردن...منم می ایستادم و نگاه می کردم که چه جور به خیال خودشون دورم می زنن...ترم آینده نه می خوام و نه می تونم که اینطور بهشون آوانتاژ بدم... روز آخر وقتی بهم می گفتن دلشون برام تنگ می شه بغض گلوم رو فشار می داد...کاش واقعاً بودن اونچه که نشون می دادن...برای منی که نوزده سال فقط یک دوست داشتم بدون دوست بودن سخت نبود...کاش ابراز دوستی نمی کردن حداقل...که دوستی و محبت رو با رفتاراشون به گند کشیدن...تا دوماه هیچ کدومشون رو نمی بینم و این بزرگترین شادی این دو ماهه...

 

| جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦ | ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

واقعاً دیگه نفسی برامون نمونده...هنوز یه دونه امتحان دیگه هم داریم تازه شم!...من هیچ وقت فکر نمی کردم ماها کلاً انقدر توان درس خوندن داشته باشیم!... اگه پارسال هم این همه درس خونده بودم الآن دندون بهشتی رو استاد کرده بودم!!!...خوش خیال بودم فکر می کردم بیام دانشگاه بساط درس و مشق برچیده می شه...حالا یه حساب سر انگشتی کنی می بینی هر چی تو اون دوازده سیزده سال خوندم یه طرف هر چی هم تو این یک ترم خوندم یه طرف دیگه!!...جونم براتون بگه که ما دوم تیر بیوشیمی داشتیم پنج شنبه ای راه افتادیم بریم کاشون...مامان بابای مهتا زحمت کشیدن بردنمون چون می خواستند کولری که واسمون خریده بودن رو بیارن...کولره رو قاچاقی بردیم تو خوابگاه!!!...منم در نقش تاسیسات، لیدر نصبش شدم!!!...خلاصه نشستیم بیو بخونیم مثلاً...خب خودتون می دونید که آدمیه دیگه!...حرف هم حرف میاره!...گرفتید چی می گم؟!...بله!!!...نشستیم به حرف زدن و پنج شنبه هه سوخت رفت پی کارش!...ولی از اونجا که آدمی با امید زنده اس ما به امید روز جمعه مون بودیم...جمعه ایه هر چی توان داشتیم به کار گرفتیم... ساعت از نیمه شب گذشته بود که من موفق شدم تمومش کنم!!!!!...ولی یه جای کار می لنگید...هر چی اون جزوه ی لعنتی رو ورق می ردم می دیدم هیچی یادم نمیاد!...انگار اولین بار بود که افتخار آشنایی باهاشون رو داشتم!!!...برای همین هم استرس نگذاشت بخوابم نشستم سرش به دوره...حدوداً سه و نیم بود که رفتم خوابیدم...صبحش هشت رفتیم سر امتحان...تف به این شانس من که کنارم پروین نشسته بود...سر جلسه بد فرم رفته بود رو ویبره!(یادتونه گفتم این حرکت چقدر رو نرو منه؟؟!)...سوالا رو هم بلند بلند می خوند!!!...امتحانش سخت بود الله وکیلی!...حدود نود تا تست و ده تا تشریحی!...من تازه رسیده بودم سر تشریحی ها که استاد تپله گفت یه ربع بیشتر وقت ندارید...منم نفهمیدم کی ام؟چی ام؟چیکار می کنم!!!...فقط نوشتم ها!!!...گذشت...فرداش اندیشه اسلامی داشتیم...من همه عمرم ترسیدم از این درس!!!...یعنی این صندلی تو معارف استعداد داره من ندارم!!!...تو کنکور هم 50% زدمش!!!(دقیق یادم نیست!حالا یه کم این ور اون ور فرقی نمی کنه!!!)...واسه اونم شب بیداری کردیم!!!(می بینید تو رو خدا؟!؟!)...ساعت سه-چهار خوابیدیم هشت و اینا بیدار شدیم نشستیم به خوندن...ساعت یک امتحان داشتیم من تا 12:30 کله ام تو جزوه بود!!!...نمی رفت تو مغزم خب!!!...رفتیم دادیمش و بدبختی تازه شروع شد!!!...ششم تیر : زبان عمومی!!!...زبان همیشه نقطه قوت من بوده و رشته اییه که توش خودم رو تاپ میدونم!!(خیر سرم!)...منتها این زبانه کلی کلمه جدید داشت...بعد معارف، همه هم اتاقی ها بار سفر بستند رفتند منزل!!!...من نرفتم اما!...تک و تنها تو اتاق!(آخییی!)...حالا زبان خوندن منو باید می دیدید!!!...فیلمی بودها!...همکلاسی ها می اومدن سوال بپرسن...منم خوابم میومد ناجور!...سوالا رو که می پرسیدن می رفتن من تو هر حالتی بودم چه نشسته چه دراز کش خوابم می برد!!...هی بیدار می شدم دوتا کلمه حفظ می کردم دوباره استند بای می شدم!...اون زمان، یه شبش راحیل اومد تو اتاق پیشم یه شبش هم همچین بیهوش شدم که خودم هم پیش خودم نبودم!!!...شب آخری اما عذاب قبری کشیدم ها!!!...از دوازده تا درس تا حدودای هشت و نه شب پنج شش تا بیشتر نخونده بودم!...واسه همین نتونستم بخوابم خب!!!...تا صبحش یه کله خوندم!!!...ساعت چهار و ربع که بود من تازه رسیده بودم درس یازده!!!...تا شش تمومش کردم یه ساعت تا هفت خوابیدم بعدم رفتم حموم و بعدم امتحان!...سر جلسه گلکاری نمودم یه صفحه سوال رو جا انداختم!!!...تازه وقتی اومدم خوابگاه فهمیدم چی شده!!!...ولی خب!!!کاری از دست کسی بر نمی اومد دیگه!...ما هم واگذار کردیم به خدا!!!!...عدل فرداش کامپیوتر داشتیم...این امتحانه باز بد نبود...صبحش ساعت ده امتحان بود ما زود تر رفتیم دانشگاه که اینترنت آپشنز رو کار کنیم...اسم نمی برم ولی یکی از بچه ها همرامون اومد که من و مهتا رو دچار کبر سن کرد!!!...نمی دونم نمی گرفت چرا؟!؟...بد پیر شدم سرش!!!!...جالبه که اون سیستمی که ما پاش نشسته بودیم ساعتش یه ساعت جلو بود...من موقعی که نگاهم بهش افتاد سکته ناقص زدم!!!...9:30 بود!!!ولی در واقع 8:30 بود!!!(چی گفتما!!!)...آسون هم بود امتحانش!...یه خوبی دیگه هم داشت که هر سوالی از استاد می پرسیدی گزینه درستش رو بهت می گفت!!!...ولی خب خیلی ها این موضوع رو کشف نکرده بودن!...وااای که امتحان بعدیش فارسی عمومی بود!!!...واسه اون که تا خود چهار و نیم و اینا بیدار بودیم...من و مینا البته...شیرین و مهتا می خواستن بخوابن ما رو از اتاق شوت کردن بیرون...ما هم عینهو! گداها تو پله ها چرک خوابگاه ولو شده بودیم فارسی می خوندیم!!!...اونم دادیم و بگذشت...فرداش تاریخ اسلام داشتیم...این، استادش علاوه بر جزوه اش و اینا یه شعر داده بود حفظ کنیم تا دو نمره اضافه بگیریم اگه خواستیم!!!(نظرتون چیه؟؟!؟!؟!)...جزوه اش که یه بیست سی صفحه ای بیشتر نبود...تمومش کردیم و در راستای شعار ایرانی می تواند رفتیم که شعره رو حفظ کنیم با مینا!!!...خیلی شعر سختی بود!!!...الکی نبود که دو نمره داشت...ما برای اینکه رو بوعلی سینا رو کم کرده باشیم چنان ممارستی بروز دادیم که!!!...سپیده دمیده بود که رفتیم بخوابیم!...یعنی ایمان آوردم به گفته ی پیامبر که اگه علم درقعر دریا و تو هفت آسمونو اینا باشه ایرانی ها به دستش میارن!!!...امتحانش شش یا هشت تا سوال بود من واسه اش چهار صفحه و نصفی جواب نوشتم!!(استفراغ اطلاعات!!!)...مراقب جلسه دیگه بهم برگه نمی داد!!!...اومد بهم گفت چه خبرته خواهر من!! رمان می نویسی!؟...بعدم آناتومی دادیم و این آخریه هم فیزیک رو آباد کردیم!...دیشب یعنی اوج بی خوابی کشیدنم بود ها!!!...رو کتاب نگاه می کردم اما دیگه نمی تونستم بخونم...سخت گذشته!...خیلی!...واسم دعا کنید!!!(ببخشید اگه خیلی طولانی شد!!!خیلی وقت بود که این همه چرت و پرت نگفته بودم!)

 

| یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com