زندگی در پیش رو

من دوباره برگشتم خونه...این هفته عجیب بد بود!!!...دلم می خواست هر چی داشتم می دادم ولی می تونستم این هفته رو از زندگی ام پاک کنم!...کاش هیچ وقت این هفت روز رو زندگی نکرده بودم!...البته شنبه اش خیلی خوب بود استثناً...روز جمعه که بعد از کلی معطل شدن تو ترمینال سوار یه اتوبوس قراضه ای شدم که دومی نداره!...خیر سرش ولوو بود مثلاً ...اهرم صندلی ام که خراب بود هیچ،کولر و تهویه هم نداشت...درست آب پز شدم تا برسم کاشان...بعد از رفتن از یه راه اشتباه بالاخره رسوندمون کاشان...ساعت هفت و نیم شب کف کاشان!!! با کلی وسیله و چند تا لات هیز!!!...تاکسی عبوری گیر نمی اومد که!...زنگ زدم آژانس که از خوش شانسی من اصلاً کسی تلفن جواب نمی داد...با کلی بدبختی یه تاکسی گیر آوردم...تازه اونم نرفت تا دم خوابگاه!!!...جلو بیمارستان شهید بهشتی پیاده شدم و وسایلم رو به نیش کشیدم تا رسیدم به خوابگاه...دقیقاً تا سه روز نمی تونستم کتف چپم رو حرکت بدم!!!...شبش چون تو اتاق تنها بودم راحیل اومد پیشم...از همین جا دمش گرم!!!...شنبه نرفتم زبان عمومی...رفتم که طبق قراری که با دکتر اطلسی گذاشته بودیم ساعد جسد رو تشریح کنیم...این همون آرزویی بود که براتون گفته بودم ها!!!...دکتر خیلی قشنگ به من و شیرین یاد داد چه جوری از تیغ و قیچی و پنس استفاده کنیم...بعد خودش کمپارتمان فلکسور رو تشریح کرد و ازمون خواست که ما کمپارتمان اکستنسور رو تشریح کنیم و رفت سر جلسه ای که داشت...همه چیز تا ساعت دوازده خوب بود...درست همون موقع که کلاس زبان عمومی بچه ها تموم شد من هم بیچاره شدم!...رفته بودم کافی شاپ! دانشکده یه چایی بخورم برگشتنا گیلاس خانوم و دوتا تهرونی ها (نمیدونم چرا فکر می کنم اسمشونو نگم بهتره) منو دیدن و شروع کردن به بازپرسی که تو کجا بودی؟...چرا روپوش تنته؟؟...دوستات کو؟...منم براشون گفتم که چه خبر بوده و اینا...باور نمی کنید اگه بگم صدای انفجار گیلاس خانوم راحت شنیده شد!...اومدن تو سالن تشریح و گفتن ما وقت آزاد داریم...وقتی دکتر هم اومد چنان رفتاری با ما و استاد کردند که من به جای اونا خجالت زده شده بودم...(خسته می شید اگه بخوام براتون تعریف کنم...فقط بدونید که شنبه ام رو کوفتم کردن!)...بعدش هم کلی پشت سرم حرف درآورده بود...شب شنبه هم مجبور شدم تا ساعت دو بیدار بمونم با مرمر بیوشیمی می خوندیم چون یکشنبه کویز داشتیم...بهم می خندید اگه بگم صبح دیرم شد و وقتی به کلاس رسیدم کویز تموم شده بود!!!(خجالت نکشید بگید که تا به حال به بد شانسی من ندیدید!!!)...بعد از کلاس که رفته بودم از استاد سوالای بیوشیمی ام رو  از استاد بپرسم انقدر از هر چی دختر و پسره متلک و طعنه کنایه شنیدم که داشت اشکم در می اومد(اینجاشو دیگه مینا و مهتا هم نمی دونستن ها...چه گذشت بر من!)...تازه وقتی استاد هم دستت بندازه می فهمی چقدر اوضاع خرابه...سر فارسی عمومی که من خواب خواب بودم...بعد رفتم باشگاه...وقتی برگشتم دوباره مجبور شدم تا ساعت دو و نیم- سه بیدار بمونم آناتومی بخونم...دوشنبه صبح که عملاً سر فیزیک پزشکی با چشم باز خواب میدیدم...تازه شم طبق معمول دیر رسیدم کلاس . وقتی رسیدم دیدم استاد نشسته به طعنه می گه ما کلاس رو برای شما نگه داشتیم ها!...خیلی هنر بود که اصلاً راهم داد برم تو کلاس...دیگه وقتی من سر آناتومی منگ خواب باشم خودتون می تونید حدس بزنید چقدر کمبود خواب داشتم...درست همون روزی که حوصله خودم رو نداشتم با گجت- آقای نماینده – درگیری لفظی پیدا کردم و اگه وساطت بچه ها نبود چنان ارِی جیروگی ای بهش می زدم که تا آخر عمرش یادش نره!!!(حیف من که به اون کیسه زباله اری بزنم!!!!)...بعدم رفتیم تشریح...دوباره کم خوابی و بدبختی...سه شنبه هم کم مونده بود از شیخ کتک بخورم چون تیکه ی خیلی بدی بهش پروندم!!!...استاد بیوشیمی با کمال بی شرمی تو گروه بیوشیمی جلوی جماعتی استاد و دانشجو برگشته به من می گه داداش سیا ضایع شد!!!(چون یه سوال خیلی ضایع ازش پرسیدم!)...فقط قسمت خوبه ی ماجرا اینجاست که دکتر اطلسی تا آخر ترم استادمونه و خودش اندام تحتانی رو بهمون درس می ده...امروز دیگه اوج شکوفایی شانس مون بود...واسه ساعت دو و نیم بلیط گرفته بودیم بیایم خونه...استاد کامپیوتره تا یک و چهل و پنج دقیقه نگه مون داشت...با کلی التماس اجازه داده بریم...ساعت دو ربع تو خوابگاه وسایلمون جمع کردیم هر چی زنگ می زنیم آژانس جواب نمی دن...بالاخره موفق شدیم ...قرار شد یه سرویس بفرستن دنبالمون...تا دو و نیم خودمونو به اتوبوس رسوندیم...در صندوق عقب قفل شده باز نمی شه همه ی زندگیمونم تو صندوق عقبه...ملتی به جون قفل و ماشین افتاده بودن باز نمی شد لا مصب!...اتوبوس دو و نیم رو از دست دادیم ...بالاخره درش باز شده...وسایلمونو برداشتیم یادمون رفته بود پول طفلک راننده رو بدیم...اون بنده خدا هم به خیال اینکه ما از دستش شاکی هستیم روش نشده بود بگه کرایه ام رو بدید...با هزار بدبختی سوار اتوبوس شدیم خیلی نرفته بودیم که سامسونت یکی از مسافرها از بالا افتاد رو کله ی مبارک اینجانب...خیلی درد داشت...بعد کلی بدبختی کشیدن الآن اینجام...خدا رو شکر که بالاخره سالم رسیدم خونه!!!

 

 

| چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com