زندگی در پیش رو

مشاهده یادداشت خصوصی

| چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٥ | ٧:٢٧ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

صحنه ی اول- دانشکده ی پزشکی : دم در مینا و مامانش رو می بینیم...انتخاب واحد کردن دارند می رن خوابگاه ها...مینا: دو ساعتی طول می کشه!<اینجور هام نبود اصیش!!>...می ریم آموزش...فرم انتخاب واحد می گیریم می ریم پای برد واحد هامونو بنویسیم...19 تا واحد آناتومی دار!!!...بر و بچه های ورودی مهر رو زیر چشمی ورانداز می کنم...شیک،تر و تمیز،مامان! بر می گردیم آموزش و من مشغول پر کردن باقی فرم ها می شم...چند نفری وارد می شن...اونا: خانوم ما فرم انتخاب واحد می خوایم...ورودی بهمن هستیم...پزشکی...جوری که جلب توجه نکنم نگاهی بهشون می اندازم...مَااا...عجب شاه سیبل هایی!...خدا رحم کنه!...همه عکس های حضرت معصومه ای هستند!...چادر چادر صد دانه!...آب دهنمو فرو می دم...به خودم دلداری میدم: حالا همش که همینا نیستند...ها؟؟...من:دیگه باید چی کار کنیم خانوم؟... خانومه: برو از تو برد اسم استاد راهنماتو پیدا کن فرم هاتو بده امضا کنه...می ریم پای برد، من و مامان...می گردم...آهان...دکتر نیکزاد...من: مامان یادته تو سایت نگاه می کردم گفتم همه کاره اشون دکتر نیکزاده؟...حالا شد استاد راهنمای خودم...ای روزگار غدار!...دوباره برمی گردیم آموزش... خانوم دکتر نیکزاد رو کجا پیدا کنم؟... خانومه: واحد آناتومی یه سری بزن... واحد آناتومی تقریباً شلوغه... از یکی از دخترا سراغ دکتر مذکور رو می گیرم... میگه اینجا که نیست نمیدونم کجاست...میریم تو اتاق وسایل کمک آموزشی...اتاق کوچیکیه که کاملاً قفسه بندی شده... تو قفسه ها هم تا اونجا که می بینم فقط استخوانه!...من:آقا شما می دونید کجا باید دکتر ... رو بیابم؟...آقاهه: معاونت پژوهشی...در آنجا...آقایی: دکتر الآن تو جلسه هستند...برگه اتونو بدید به منشی اش...برگه ها رو تحویل منشی می دیم و منتظر می شینیم...بعد از یکی دو  دقیقه با یه عالمه فرم انتخاب واحد امضا شده میاد بیرون...پس بگو...یار در پرده با عوام سخن می گوید!...جلسه کشکی بیش نبوده!...خوبه والا!...بر می گردیم آموزش و بعد از چندتا امضا کار ما به اتمام می رسد...<نصیحت شدیم به درس خواندن!>...پای برد میریم که برنامه ی هفتگی مونو بنویسیم...پسرای هشتاد و چهاری در جلب توجه از جان مایه می گذارند!!!!...

 

صحنه ی دوم- همون دانشکده ، رفاه دانشجویی:فرم هامونو تحویل می دیم...خانومه: یه کپی از حکم ضامنت می خوایم...من: مامان شما وایستا من برم یه کپی بگیرم و بیام...اتاق زیراکس طبقه ی پایینه... کان لم یکن شیئاً مذکوراً...فقط دختره خیلی شوت بود...همین!...برمی گردیم...معرفی به خوابگاه می گیریم...خانومه: دیگه اینجا کاری ندارید...برین خوابگاه امام علی!...از اتاق که بیرون میایم من به مامان:مامانی،بریم طبقه پایین کارت غذا بگیریم بعد بریم...کارت غذا می گیریم و از یکی از دخترای سال بالایی می خوام واسم غذا رزرو کنه...یه هفته فقط ناهار...اگه قابل خوردن بود مشتری شیم...

 

صحنه ی سوم-محوطه ی خوابگاه ها: اول خوابگاه پسراست...چند قدمی جلوتر خوابگاه ما...از کاشانی ها بعیده انقدر خوابگاه ها رو نزدیک هم ساخته باشند بدون ترس از اختلاط!...توطئه ای بیش نبوده لابد!...تو راه به خوابگاه مینا و مهتا و ماماناشونو می بینیم...اونا:خیلی بد بود...افتضاح بود...ما اما به دل نمی گیریم...چون اصولاً همیشه ناراضی اند...دانشگاه به این خوبی رو هم دوست نداشتند...دیگه دیگه... تو خوابگاه:زودتر از ساعت شش صبح بلیط نمی گیری واسه خونه...راس ساعت هشت شب باید تو خوابگاه باشی...مقنعه ات هم می کشی جلوتر...مانتوت هم اگه بلندتر باشه بهتره...رنگ روشن که اصلاً...این شماره ی خوابگاست...هیچ مردی حق نداره بهت زنگ بزنه!<قیافه ی ما یعنی جفت پوچ!!مگه خودت برادر، پدر نداری؟>...اگه نامزد (!!!!) داشته باشی باید پدر و مادرت بنویسند با تلفن هم به ما اعلام کنند...اگه فامیلی هم دارید می ری خونشون، ما زنگ می زنیم استعلام می کنیم...بیرون خواستین برین با دوستات شماره ی همراهتو می ذاری که ما بتونیم باهاتون تماس بگیریم...می دونی که همه ی اینا به خاطر خودتونه...من در دل: سر عمَر!!!...می خوای یه ردیاب ببندم به خودم که همیشه تحت کنترلت باشم؟؟؟...یا چطوره یه دری با خودم ببرم از پشت در با مردم حرف بزنم که نگاه نامحرم بهم نیفته!...ها؟!...بابا بی خیال!...من:حالا کدوم اتاق باید بریم...خانومه:می دونید که اتاقای بچه های پزشکی دیر به دیر خالی می شه...واسه همین طبقه ی سوم جا نداره...می ذارمت با دوستات تو یه اتاق 6 نفره...بچه های ترم آخر کاردانی و کارشناسی...مامان: میشه حالا اتاقو ببینیم؟...خانومه: نه فعلاً بچه ها رفتند امتحان بدن... برید بعد از ناهار بیاین...

 

صحنه ی چهارم- خونه ی دختر عموی تا کنون نادیده ی مامانم:آدمای خوبی بودن...فقط کاش زودتر ناهار می دادن...من هلاک شدم...ناهار ساعت سه!...سابقه نداشته!

 

صحنه ی پنجم- بازگشت به خوابگاه:اتاق طبقه ی دومه... در می زنیم و منتظر می شیم در رو وا کنن...خب...چه گویم که ناگفتنم بهتر است!...یه دختر مهربونی در رو باز می کنه...مقنعه سرشه، چادر نماز هم دستش...سجاده اشم پهنه...با خوش رویی دعوتمون می کنه تو اتاقو ببینیم...که کاش ندیده بودیم!...اتاق متوسطی بود...سه تا تخت دو طبقه!!!...یه یخچال...شش تا کمد فلزی کوچیک...یه آینه...یه جارختی نا مرتب!...یه دختر که برگه هاش کف اتاق ولو اند...پشتش به ماست...حتی به تن مبارک زحمت جابه جایی نمی ده... خب هر کس یه رفتاری داره...نباید به دل گرفت...اون بالا رو یکی از تخت ها یه نفر خوابیده که فکر نکنم،مرده لابد...هوای اتاق وحشتناک گرفته... و شرمنده ام که می گم...روم به دیفال...گلاب به روح مبارکتون...بوی عرقی پیچیده که...تخت ها بلا استثنا همگی نامرتبه...بل بشویی است!دختر مهربونه متوجه ی بهت من و مامان شده...میگه: ببخشید نامرتبه... پایان ترمه دیگه...

 

پ.ن1:همه ی بدی هاش به کنار...خوبی هایی هم داره نباید از حق گذشت<به قول سوسکی بدی هاش به کنار ...خوبی هاش هم یه طرف!!!>...من خوش بینم و راضی...پزشکی آرزوم بوده...هنوز هم هست...حتی اگه به خاطرش مجبور شم تا قله ی قاف هم برم...باید پذیرفت...هر چیزی بهایی داره...من تا قرون آخر بهای پزشکی رو می دم...چون خودم انتخابش کردم...

 

پ.ن2:سو تفاهم عظیم!!!!...من خودم تلفنی قضیه ی سوسکی رو حل می کنم...اگه حتی ذره ای جوری نوشتم که سوسکی این برداشت ها رو کرده من جلوی همه ی شما ازش معذرت می خوام...ببخش سوسکم!

 

 

 

| چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٥ | ٧:٢٦ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

| دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥ | ۳:٠٦ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

| دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥ | ٢:٥٧ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com