زندگی در پیش رو

1: بخش عفونی ام...علیرغم اساتید فوق العاده اش و تلاشی که می کنن که به ما آموزش بدن، خود بخش چیزی نیست جز ایمی پنم، ونکومایسین، سیپروفلوکساسین،رادیولوژی، مشاوره...

2: چلنج این روزام یاد گرفتن دوز داروهاس...بنظرم سخت ترین کار دنیاست که بدونی فلان دارو تو بازار چه اشکال دارویی ای داره، چه دوز هایی، و تو باید با چه دوزی تجویزش کنی...هیچ راه آسونی برای یاد گرفتن این قضایا نیست آیا؟!...

3:رفرنس های جدید امتحان دستیاری هم اعلام شد...اکثر مینورها عوض شدن...از ماژورها هم رفرانس داخلی از هاریسون 2008 به 2012 تغییر کرده...

4: کتاب راه اصفهان رو می خونم...سرنوشت ابن سیناست...نمی دونم چیزایی که در مورد این نابغه می گن چقدش درسته چقدش غلو!...اما از خوندن کتابش لذت می برم...

5: اینترن که میشی اگه می خوای بدونی چقد اینترن خوبی هستی باید ببینی چه چیزایی رو فدا کردی...خوابت؟...بودن کنار دوست ها و خانواده ات؟...خورد و خوراکت؟...باشگاه رفتنات؟...کلاس زبان رفتنات؟...مهم اینه که هیچ مرز مشخصی وجود نداره...یه موقع به خودت میای می بینی خیلی چیزا رو فدا کردی و فکری که رهات نمی کنه اینه که تا کجا ارزشش رو داره؟!...

6: یکی یکی دوست هام دارن از پایان نامه هاشون دفاع می کنن و میرن...سال دیگه این موقع این ماراتن هفت ساله ی منم تموم می شه...سختی داشت، پشیمونی داشت، ناراحتی داشت اما الان که کل اون سال ها رو یکجا می بینم مطمئنم که قطعاً ارزشش رو داشت...و ارزشش رو داره...

7: یه جور بدی شدم...از ترس امتحان درس می خونم نه بخاطر این که دوست دارم...

| پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

اولین اتفاق امسال عوض کردن خونه ام بود و من این واقعیت رو که از شر صابخونه ی اسبق و صد البته احمقم خلاص شدم به فال نیک می گیرم...چیزی که تو اینترتی خیلی خوب یاد گرفتم تطبیق با شرایطه و تازه الان با پوست و استخونم حس می کنم که چرا موجوداتی که با محیط سازگار نمی شدند تو جریان انتخاب طبیعی حذف می شدند...اما بنظرم سازگاری با موندن و زجر کشیدن فرق داره...کما اینکه من تو خونه ی قبلی واقعا زجر می کشیدم...برای همین در اولین فرصتی که به دست آوردم خونه ام رو عوض کردم...خونه ی جدیدم خیلی کوچیک تره و یه سری وسایل مثل تخت و یخچال نداره هنوز...اما در عوض به بیمارستان نزدیک تره و از همه مهم تر صابخونه ی خوبی دارم...

این روزا روتیشن اورژانسم...هر روز صبح سر ساعت هفت و نیم خودتو می رسونی اورژانس...مریض هایی که روی تخت های مربوط به تو خوابیدن و هر روز عوض می شن رو می بینی...آزمایش ها رو چک می کنی...اختلالاتش رو اصلاح می کنی...نوت می نویسی...مریض ها رو به رزیدنت ها و اتندینگ معرفی می کنی...بیمارهای جدید رو پذیرش می کنی...فیکس بالای سر یه مریض بدحال می شینی و علایم حیاتی اش رو هر پنج دقیقه چک می کنی و تو پرونده می نویسی...یا نه...شانس با تو یار بوده امروز مریض بدحال نداشتید مدام ای.بی.جی...سونداژ...ان جی تیوب...گاهی هم سی پی آر...یا مریض پیره و با اولین فشار روی قفسه ی سینه اش شکستن دنده هاش رو زیر دستت حس می کنی و یا جوونه و تو هر چی انرژی میذاری باز نمی تونی فشار موثری ایجاد کنی...همه ی این روزمرگی ها با لبخند پیرزن بیماری که دستت رو می گیره و برای خوشبختیت دعا می کنه یا مرد خسته ای که ازت بابت توضیحاتت تشکر می کنه رنگ عوض می کنه...

درس می خونم...با تمام انگیزه ام اما نه با تمام توانم...شاید اشتباه اما منتظر معرفی رفرانس های جدیدم...

کتاب هم می خونم طبق معمول...جدیدا دختر پرتقال و آرش در قلمرو تردید رو خوندم و بنظرم ارزش معرفی داشت لبخند

علی الحساب همین ها...

| جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

-فلانی رو میگی؟!اون بهترین پرستاریه که دیدم به اندازه چنتا دکتر حالیشه!

-فلانی سوپروایزر جراحی اعصاب رو میگی؟!بابا هر وقت اون تو بخش بود با خیال راحت مُهرت رو بذار پیشش بیا پاویون خیلی کارش درسته!!...

همین حرف ها...حرف هایی که اینترن های سال بالا تر یه شما می گن...خواهش می کنم هیچ وقت باورشون نکنید!...

صحنه ی اول: کشیکم...از بخش جراحی مردان زنگ می زنن که مریض قفسه سینه اش درد می کنه...مریض رو بگی نگی می شناسم...یه آقای چهل و چند ساله اس که برای ارکیدکتومی بستری شده...سابقه ی بیماری های قلبی هم داره...میگم تا من میرسم یه نوار قلب ازش بگیرید...وقتی می رسم پرستار کشیک یکی از پرستارهاییه که تعریفشو زیاد شنیدم...می گه خانوم دکتر نوار قلبش نرماله می خوای یه زنگ بزنی به آنکال؟ (اورولوژی در بیمارستان ما رزیدنت نداره)...چیزی که من باید بگم اینه که بدید نوارش رو ببینم اما به جاش می گم بذارید من یه شرح حال از مریض در مورد دردش بگیرم زنگ می زنم...شرح حال نه کاملاً تیپیکه و نه درد قلبی رو رد می کنه...زنگ می زنم به استاد می گه این بیمار قبلاً سکته ی قلبی داشته...یه مشاوره ی اورژانسی داخلی براش بذار...مشاوره رو می نویسم و خودم زنگ می زنم به رزیدنت داخلی...اولین سوالی که می پرسه اینه که تغییرات نواری هم داره؟!...چیزی که من باید بگم اینه که نوارشو ندیدم اجازه بدید چک کنم اما با اعتماد به حرف پرستار می گم نه نوارش نرماله...رزیدنت هم می گه پس فعلاً براش سرم تی ان جی بذار تا وقتی سرم خلوت شد بیام...گوشی رو که قطع می کنم نوار قلب مریض رو می گیرم تا خودم هم چک کرده باشم...موج تی معکوس داره!...باز به رزیدنت اطلاع می دم و این بار خودش رو سریع تر می رسونه و همه چیز به خیر می گذره...

صحنه ی دوم: باز کشیک هستم یه مریض هفتاد و هشت ساله داریم که تعویض مفصل هیپ داشته و الآن با خونریزی و بیرون زدن استخوان های شکسته از محل عمل اومده...هموگلوبین 6 داره و چون باز باید جراحی بشه خون براش تزریق خواهد شد و رزیدنتی که اوردر هموگلوبین گذاشته ذکر کرده که حتماً اینترن هر یک ربع ریه های مریض رو سمع کنه...پاویونم که زنگ می زنن...بلند می شم که برم بقیه ی اینترن ها که الان ماه آخرشونه با شوخی و خنده بهم میگن بشین بابا نمی خواد بری مشکلی  پیش نمیاد که!!...به پرستار بگو خودش حواسش هست انقد مثبت بازی در نیار و از این حرفها...پنج دقیقه ای می شینم اما دلم آروم نمی گیره با یه بهانه ای از پاویون میام بیرون و میرم تو بخش...نیم ساعت اول همه چیز خوبه اما بعد پیرمرد به شدت از تنگی نفس شکایت می کنه در حالیکه سمع ریه هاش هیچ مشکلی نداره...پالس اکسی متری وصل می کنم درصد اکسیژنشم خوبه اما کماکان شکایت داره...زنگ می زنم به رزیدنت و بعد از یک ربع که رزیدنت میاد پیرمرده حرفشو عوض می کنه: نه نفسم خوبه پام خیلی درد می کنه!...حس ضایع شدن دارم...بعد از اینکه رزیدنت می ره در حالیکه دارم با خودم حرص می خورم که سایر اینترن ها حق داشتند و دوستم زنگ زده که بیا بریم سلف برای شام پرستار میاد و میگه امشب همه نفسشون تنگ شده!!...اون پسره تخت فلان هم داره فیلم در میاره هیچیشم نیست!...فقط یه سر برو بالا سرش که فردا نگه دکتر نیومد...با بی حوصلگی می رم تو اتاق...یه آقای 21 ساله است که تیبیاش شکسته و بد جور هم جا به جا شده...در حالیکه لبخند محوی رو لباشه می گه انگار کوه رو سینه امه نفسم در نمیاد...معاینه اش هیچی نداره...می گه سرفه هم که می کنم بدتر می شه...چیزی که من باید بگم اینه که کی پات شکسته اما در عوض همه ی اتفاقای افتاده و حرف ها کنار هم جمع می شن و من می گم چیزیت نیست سر تخت رو یک کم بده بالاتر تا راحت تر نفس بکشی و میرم سلف...وقتی برگشتم همه چیز تغییر کرده...خوشبختانه رزیدنت بیهوشی که اومده بوده ویزیت قبل از عمل رو انجام بده حرف بیمار رو جدی گرفته و تو معاینه ی دقیقش متوجه پتشی تو ملتحمه و آگزیلای مریض شده!...بله بیمار آمبولی کرده بود ناراحت وقتی فکر می کنم اگه رزیدنت بیهوشی نمی اومد یا می اومد اما مثل من مریض رو جدی نمی گرفت چه اتفاقی می افتاد از خودم بدم میاد...رفتم بالا سر مریض...این بار بدحال تر از قبل بود و به جای شکایت از تنگی نفس با گریه می گفت که پاش خیلی درد می کنه...رفتم تو استیشن و به پرستار گفتم شاید سندرم کمپارتمان باشه...با بی تفاوتی شونه ای بالا انداخت و گفت ای بابا خانوم دکتر فیلمشونه اینا همشون دنبال مسکن مخدر هستن!...این بار اما کوتاه نیومدم...گفتم تمام آتل و بانداژ دور پاش رو باز کنید دو سه تا بالشت زیر پاش بذارید و یه کیسه یخ هم بذارید رو پاش...زنگ هم زدم به یکی از رزیدنت ها که بیاد پای مریض رو ببینه و بگه کمپارتمان هست یا نه...خوشبختانه اومد و گفت نه این شکلی نیست...اما پیش خودم خوشحال بودم که این بار دیگه کاری رو کردم که فکر می کردم درسته...

تو رو خدا هیچ وقت تحت تاثیر حرف بقیه قرار نگیرید...خوشحالم که حداقل جایی اشتباه کردم که کسانی بودند که اشتباه من رو اصلاح کنند...اما باید یاد بگیرم که همیشه هم اینجور نیست که کسانی باشند که حواسشون به مریض ها و کارهات باشه...

| جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

بعد از مدت ها به دلایل نامعلومی تصمیم گرفتم یه چیزی بنویسم...

اینترنی شروع شد و تقریباً همه ی چیزایی که بهشون عادت کرده بودم تغییر کرده...بالاخره از خوابگاه رفتم و خونه گرفتم...حالا تنها زندگی می کنم و عادت کردم به ندیدن کسایی که عادت کرده بودم ببینمشون...تنهایی سخت هست نه اینکه نباشه اما وقتی آرامش و استقلالی که پیدا کردم رو میذارم تو کفه ی مقابل می بینم جداً ارزشش رو داره...صبح ها وقتی از خونه می رم بیرون تو کوچه فقط منم و رفتگرا!...اما وقتی می رسم بیمارستان و می بینم خیلیها خیلی زودتر از من رسیدن اونجا و کارشون رو شروع کردن یکم آرامش می گیرم که آدم های دیگه ای هم هستن که زودتر از من بیدار شدن حتی نیشخند 

بخش اطفال تموم شد و الآن بخش جراحی هستم...دقیقاً روز اول اینترنیم بایست کشیک نوزادان وامیسادم...هم ترسیده بودم هم ذوق داشتم...اولین باری که بهم زنگ زدن بیا مریض آوردن وقتی از راهروهای خلوت و نیمه تاریک بیمارستان رد می شدم حس یه قهرمان رو داشتم که در حالیکه اکثر افراد تو خونشون هستن مونده تو بیمارستان و داره یه کار مفید انجام میده مژه بخش اطفال بخش سختی نبود...فقط سر و کله زدن با بچه ها اعصاب فولادین می خواد...یکی از شبهایی که کشیک بودم یه بچه آورده بودن با بیقراری شدید که اجازه ی هیچ معاینه ای نمی داد...منم که کلافه شده بودم تصمیم گرفتم داد بزنم سرش بلکه بترسه حسابی ببره...داد زدم اما برخلاف انتظارم آروم که نشد هیچی شروع کرد به جیش کردن و کل ادمیت رو مزین فرمود!!...اونجا بود که فهمیدم سلاح من در برابر این بچه ها اصلا کارایی نداره!...

یه بار دیگه هم یه بچه آورده بودن با گاستروانتریت...همینطور که داشتم از مادرش در مورد رنگ و حجم و قوام مدفوع بچه سوال می کردم متوجه شدم از پاچه ی دوستمون اسهال روون شده خنثی و خب البته جای سوالی باقی نموند چون همه رو عیناً دیدم...

یا اون بار که رفتم بستری زایمان نوزاد تازه به دنیا اومده رو معاینه کنم به مادربزرگه گفتم پوشک بچه رو باز کنه تا پرینه و ژنیتالیا رو هم معاینه کنم و تا رفتم دستکش بپوشم و بیام دیدم تا مادربزرگ بخت برگشته پوشک بچه رو باز کرد بچه ادرارش گرفت و دیگه نگم که چی به روز مادربزرگ اومد!!...

البته همش اینا نبودن و مسلماً بچه هایی هم بودن که کنترل اسفنکتری داشته باشن نیشخند تو یکی از کشیک های 48 ساعته ام یه دختر فوق العاده مظلوم به اسم معصومه بستری کردیم با درد شکم...دردش کولیکی بود بین اپیزودهای درد حالش خوب بود اما وقتی درد شروع می شد بچه واقعا بدحال می شد...سونوگرافی شده بود و انواژیناسیون رد شده بود و هنوز تشخیصی براش نداشتیم...هر بار که دلش درد می گرفت مادرش با استیصال می اومد سراغ من و می خواست کاری براش بکنم...منم که هیچ کاری ازم بر نمیومد اما دلم می سوخت و الکی می رفتم بالا سرش یه معاینه شکم می کردم و یک کم باهاش حرف می زدم و بر می گشتم سر کارهای خودم...نزدیک صبح شده بود و من حسابی خسته شده بودم اما درد معصومه هنوز ادامه داشت...رفتم بالا سرش و قبل از اینکه بخوام کاری بکنم با اینکه از درد به خودش می پیچید بهم گفت خاله خیلی دوستت دارم...همین جمله اش تمام خستگی دو روز رو از تنم در برد...

یا پدر و مادرهایی بودن که دعات می کردن و می گفتن خدا خیرت بده دستت شفاست در حالیکه می دونستی تو هیچ کاری هنوز برای بچه اشون نکردی جز اینکه  یه سرم اوردر کردی!...

اطفال رو بخاطر اتندینگ فوق العاده اش، رزیدنت های مهربونش و هم گروهی های پایه ام خیلی دوست داشتم...

از اول دی جراحی شروع شد...جوی که تو جراحی بین رزیدنت های سال بالا و سال پایین تر و البته بین رزیدنت ها و اینترن ها هست تو رو یاد رابطه ی ارباب و رعیتی می اندازه...که مجبوری خلاف میلت کار کنی وگرنه درجات مختلفی از تنبیه از توشه رکتال بیماران تا کشیک اضافه یا حتی تجدید دوره در انتظارته!...

از همه بدتر اینکه رزیدنت های سال یک فقط سه نفرند و مسلماً قسمتی از مسولیت هاشون به ما محول شده...نه اینکه بدم بیاد، نه!...بلد نیستم خب!...دلم واسه مریض بیچاره می سوزه که باید برم دبریدش کنم و نمی دونم دارم درست کارم رو انجام می دم یا نه!...اگه بار اول یکی بیاد بالا سرت بهت یاد بده غمی نیست اما وقتی می فرستنت بالا سر مریض و می گن کاری نداره انجام بده هم به ضرر تو تموم می شه هم بیمارت!...

اتفاقای عجیب غریبی هم تو این جراحی می افته لامصب!!...کشیک بودم گفتن مریض خونریزی گوارشی داره بیا براش NG tube بذار...یه مریضه حدوداً 70 ساله، که بخاطر پپتیک اولسر پرفوره جراحی شده بود و وقتی رسیدم بالا سرش مرتب لخته ی خون بالا می آورد...بهش توضیح دادم که این لوله می رسه ته حلقت سعی کن قورت بدی زور نزن!...به محض اینکه لوله به حلقش رسید به شدت شروع کرد به اوغ زدن...وقتی اوغ می زد احساس می کردم یه صدای عجیبی مثل وقتی که خون و هوا با فشار از چست بیماری که نوموتوراکس باز داره، خارج می شه، می شنوم...یه آن چشمم افتاد به پانسمان روی شکمش دیدم خونابه ای شده...گازها رو که زدم کنار چشمتون روز بد نبینه دیدم سوچورها باز شده و روده ها و امنتوم با هر اوغ زدنی از لای زخم می آند بیرون!...جداً وحشت کرده بودم سریع دویدم به رزیدنت زنگ زدم و اونا هم اومدن بدو مریض رو بردن اتاق عمل اوه همون شب در حالیکه رزیدنت های کشیک همه اشون اتاق عمل بودن یه مریض آوردن که رفقاش با تبر زده بودن تو سرش!...بعدم یه آقای معتاد که خود زنی کرده بود و کل ساعدش رو باید می دوختم!...خلاصه که شبی بود بابا جان!!...

حالا فعلاً همینا...برم درس بخونم یه روز که تعطیله...عزت زیاد!...

پ.ن: پره انترنی تو کشور هفتم شدم از خود راضی

| شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

1: آخرین بخش استیجریم پزشکی اجتماعی بود...حدود ده روز تو یکی از روستاهای اطراف کاشان بودیم...با تمام احترامی که برای مردم روستا قائلم اما من طاقت زندگی تو روستا رو ندارم...شاید هم این حس منفی ای که پیدا کردم از بیکار بودنمون بود...ماه رمضون بود و از تفریحات هیچ خبری نبود، لااقل تا بعد از افطار...تازه اون وقت هم تنها تفریحمون دور هم نشستن و گپ زدن و گهگاه فیلمی دیدن بود...بعلاوه فرهنگ مردم اونجا جوری نبود که بعد از ظهری بتونی بری قدمی بزنی و خستگی ذهنت رو با خستگی پاهات عوض کنی...یک زندگی کاملاً یکنواخت، کارهای تکراری خسته کننده ای که هر روز تکرار می شد و استرس مزمن امتحان پره انترنی!...با این حال گروه شش نفره مون الحق خیلی خوب با هم کنار اومدن و جز یکنواختی ای که میگم مشکل دیگه ای نداشتیم لبخند تا حالا شده شب ها که بیدار موندید و پنجره اتاق بازه به صداهای بیرون گوش کنید؟...من عاشق صدای ماشین هام...وقتیکه اون وقت شب صدای ماشین یا موتوری می شنوم از حس اینکه کسی جز من بیداره خوشحال می شم...روستا که بودیم شب ها فقط صدای سگ و شغال می اومد ناراحت نمی دونم چی بگم فقط خوشحالم که گذشت...

2: گذشت...بالاخره پره انترنی هم گذشت...یکی از بدترین امتحانات عمرم بود...فقط یک ماه فرجه اون هم وسط ماه رمضون...بی حالی روزه و استرس امتحان باعث شد یکی از بدترین یک ماهه های عمرمو بگذرونم...اما خدا رو شکر گذشت...بخاطر استرسم سر امتحان بی دقتی زیاد داشتم اما نتیجه اش خوب بود...خداروشکر...فقط همین!...اوه

3: بعضی آدم ها برات آدم های خاصن...همیشه حسابشون رو از بقیه جدا می کنی...هر جا می شینی ازشون تعریف می کنی...به قولی نامبر وان اند برات...اما یه روز همین آدمها همه رو تو مراسم عقدشون دعوت می کنن جز تو...حتی دوستای دورترتون رو هم دعوت می کنه اما تورو نه...بعد من هنوز دارم فکر می کنم الآنِ این آدم رو ببینم و بذارم به حساب بی معرفتی یا گذشته اش رو ببینم و یه جوری که خودم هنوز نمی دونم چجوری از دل خودم در بیارم؟...فقط می دونم دیگه اون آدم سابق نیست برام...معذرت خواهی کرد، بخشیدم، اما دیگه اونقد براش مایه نمی ذارم مثل قبلاًها...

4: بالاخره داداش مشکل پسند ما هم داماد شد!مژه...روزیش به شماها دوستای عزبم ایشالا!...نیشخند

5: یه جورایی احساس می کنم همه چیز تغییر کرده...اتاقم...چنتا از هم اتاقیام...شروع اینترنیم...دوری و ندیدن "تو"...رولم تو بیمارستان...خودم...هدفم برا آینده ام...اما می دونم که از پسش بر میام!...به قولی پرم از بیم و امید...

پ.ن: به تقلید از پدر:

I wanna leave my footprints on the sands of time

Know there was something that, and something that I left behind

When I leave this world, I'll leave no regrets

Leave something to remember, so they won't forget

I was here

I lived, I loved

I was here

I did, I've done, every thing that I wanted

And it was more than I thought it would be

I will leave my mark so everyone will konw 

I was here

I want to say I lived each day, until I die

And konw that I meant something in somebody's life

The hearts that I have touched, will be the proof that I leave

That I made a difference, and this world will see

I just want them to know

I did my all, did my best

Brought someone to happiness

Left this world a little better just because 

I was here

این آهنگ رو می تونید از اینجا دانلود کنید...

پ.ن2: شرح حال روانپزشکی به صفحه ی شرح حال ها اضافه شده...

| دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com