زندگی در پیش رو

دیشب وقتی تازه از بیمارستان برگشته بودم و نشسته بودم زیر نور مهتابی و پیتزای اسفناجِ مامانپزِ تو یخچال مونده می خوردم و همش حواسم بود کسی بیدار نشه احساس می کردم خوشبخت ترین آدم روی زمینم...برام مهم نیست که چقد مریض داریم...که چقد جوِ اینجا خاله زنکیه...که چقد تو گوشم می خونن که اینجا آموزش نداره...من خوشحالم که خونه م...بدون شک خونه بهترین جای دنیاس...

| جمعه ۱٤ آذر ۱۳٩۳ | ٢:٤۳ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

1: پارسال همین موقع هاست...اینترن عفونی ام...تو کشیک باید مریضهای تریاژ رو هم ویزیت کنیم...بیمار یه آقای پنجاه و چند ساله است که بیماری بینابینی ریوی داره الانم که نومونی روش سوار شده، شده قوز بالا قوز...حالش اصلا خوب نیست...خیلی سخت نفس می کشه...نمی تونه حتی یه جمله ی ساده رو یه نفس بگه...می شینم پشت میز که اوردرهاش رو وارد کنم و دستور بستری تو بخشش رو بنویسم...آقای حدودا چهل و شش-هفت ساله ای همراهشه که خودشو برادر بیمار معرفی می کنه...اول میاد طرف من و میگه وقتی بهم گفتن دکتر عفونی باید بیاد منتظر بودم یه آدم جا افتاده همسن و سال دکتر ش بیاد ویزیت...واقعاً آفرین!...چقد سریع پله های ترقی رو طی کردید!!!...برام مثل روز روشنه که بنده خدا فکر می کنه من متخصص عفونی ام اما منم خسته تر از اونم که بخوام براش مسئله ای به نام اینترن رو شرح بدم...فقط بهش لبخند می زنم و باز مشغول می شم...سارا کنارم ایستاده...مرد نگاهش رو از من بر میداره و می دوزه به کفش های سارا...بعد شروع می کنه که این نایک ها رو از کجا خریدید؟...ما خودمون فروش لوازم ورزشی داریم تو کاشون مثل اینا رو نداریم و بعد مشغول پرس و جو در مورد قیمت کفش و اینا می شه...همین طور که پرونده رو تکمیل می کنم این همه بی خیالی و بی تفاوتی اش نسبت به حال برادرش برام جالبه...تنها فکرم اینه که اگه خدای نکرده فقط یک شب یکی از عزیزان من بخوان تو بیمارستان بمونن آیا اصلاً امکان داره بتونم به سن فلان دکتر و مارک کفش اون یکی فکر کنم؟...بیمارمون یک هفته بعد فوت کرد...

2: تابستون پارساله...اینترن داخلی م، کشیک اورژانس...بعد از ظهره و جز من و پرستارها کسی تو اورژانس نیست...همراه مریضی که تو اتاق ایزوله بستریه میاد می گه صورت بابام ورم کرده میاید ببینیدش؟...می رم بالا سر مریض...یه آقای حول و حوش پنجاه سال، که به ونتیلاتور وصله...راست می گه...صورتش، پلک هاش، جلوی قفس سینه اش، دستاش، همه اش ورم داره...بهش می گم از کی اینجوری شده؟میگه از بعد از اینکه لوله اش رو عوض کردن...دست می ذارم رو سینه اش تا ببینم ورمش چجور ورمیه!...باور کردنی نیست همه اش هواست!...مرد بیچاره مثل یه بادکنک باد شده!...یه گرافی پرتابل درخواست می کنم...شاید حدود سه چهار سانتی متر هوا بین دیواره قفسه سینه اش و بافت نرمشه!...کاریش نمی شه کرد...مریض همون شب فوت می کنه...چیزی که خیلی برام عذاب آوره سوال های پشت سر هم خونواده اشه که می خوان بدونن آیا کسی که لوله تراشه رو عوض کرده مقصر بوده یا نه؟!...

3: باز تابستون پارسال...به اصرار کسی که خیلی برام عزیزه برای دومین و آخرین بار برای المپیاد ثبت نام می کنم...بعد از بی تفاوتی مسئولهای دانشگاه، به خودم قول داده بودم دیگه المپیاد شرکت نکنم...اما هم اصرار بقیه و هم بودن دوستام تو تیم ترغیبم می کنه که برای بار دوم راه رفته رو، باز برم...این بار اما تو حیطه ی بالینی...المپیاد کرمانه...باز طبق معمول مسئولین گدا-صفت دانشگاه نهایت خرجی که می کنن خرید دست و دلبازانه ی بلیط قطاره...شب تو کوپه ی خودمون کنار بقیه ی دخترها برای من جای خواب نیست چون مطابق بلیط، صندلی من تو کوپه ی پسرهای همگروهیه...مسئول تیم می گرده و تو کوپه های اطراف جایی رو پیدا می کنه...کوپه ای که پنج تا خانوم مسافرشن...شب وارد کوپه که می شم یک کم ترس برم میداره...چنتا خانوم با آرایش های غلیظ و ابروهای تتو کرده هستند که حتی یکی شون رو بازوش هم خالکوبی کرده!...تخت بالا رو دادن بمن...با زحمت خودم رو بالا می کشم و با اکراه ملافه های قطار رو می کشم رو خودم...به پتو افغانی های قطار که نگاه می کنم انواع بیماری ها از گال تا شپش جلو چشمام رژه میرن...به خودم می گم بمیرم هم از این پتو استفاده نمی کنم...وسط های شب به یمن سیستم سرمایشی کارآمد قطار چنان سرد شده که همون پتوی اخ و پیف رو می کشم رو کله ام اما باز دارم می لرزم!...خوابم نمی بره چون می ترسم بقیه هم تیمی هام پیاده بشن و من رو یادشون رفته باشه...چندباری هم که خوابم می بره یا خواب می بینم خودم جا موندم یا چمدونم!...همه ی اینها باعث می شه که تلاش مذبوحانه برای خواب رو کنار بذارم و بیام تو راهروی قطار تا موقعی که قطار برای نماز صبح می ایسته و بقیه بیدار می شن، رژه برم...بعد از رسیدن به کرمان (که در واقع یک روز قبل از رسیدن بقیه ی تیم ها و افتتاحیه ی المپیاده) ما دخترها می ریم یه خوابگاه بسیار در اندشتِ اگه اشتباه نکنم پنج طبقه و در دو اتاق مستقر می شیم...چون زود رسیدیم ناهار نداریم و چون دانشگاه نمی خواد خرج اضافی بکنه برای ناهار تون ماهی و نون می خوریم!...فرداش افتتاحیه س...تنها چیزی که خیلی خوب از افتتاحیه یادم مونده آقای سیه چرده ایه که با یه گروه برامون موسیقی سنتی اجرا می کنن...خیلی متوجه شعری که می خونه نمی شم اما حزن وحشتناکی تو صداش هست که شاید اگه الان همون آهنگ رو تو تنهایی بشنوم باهاش حسابی گریه کنم!...خود امتحان بالینی به جرات جذاب ترین و خوش استایل ترین امتحانیه که تا حالا توش شرکت کردم!...بعد از امتحان خودم حس می کنم امتحانم خوب شده و می تونم بین ده نفر اول باشم اما با وجود حریف های قوی و غدر دانشگاههای دیگه که همه اشون رتبه های تک رقمی و دو رقمی دستیاری هستن سعی می کنم خودم رو آماده کنم و به خودم می گم در بهترین حالت هفتم تا دهم می شم...بالاخره برای اولین بار تیم دانشگاه ما هم به مرحله ی تیمی راه پیدا می کنه در حالیکه تیم هایی مثل مشهد و تهران که همیشه بین تیم های برتر بودن حتی به مرحله ی تیمی هم صعود نکردن...روز اختتامیه قرار می شه اسم نه نفر اول به صورت معکوس از نه به یک خونده بشه...وقتی اسم نفر نهم که از دانشگاه تهران هست خونده می شم تو دلم می گم این بابا با این یال و کوپال نهم شده من دیگه جای امیدواری ندارم!...فقط به خودم دلداری می دهم که شاید تو دهم شدی که نخوندنت...نفرات بعدی هم خونده می شن و من جزو هیچ کدوم نیستم...اما...هیچ وقت نمی تونم شور و هیجان اون لحظه رو که اسم من رو به عنوان نفر سوم خوندن برای کسی وصف کنم!!!...تو تمام مسیر تا رسیدن به سن و گرفتن جایزه ام زانوهام مثل بچه آهوهایی که تازه می خوان رو پاهاشون بایستن می لرزه...نه دیگه کسی رو می بینم نه صدایی می شنوم...به معنای واقعی کلمه رو ابرهام!...

4: مرخصی می گیرم که برای امتحان دستیاری بخونم...مهر که می گذره اعلام می کنن که امتحان از اسفند به اردیبهشت موکول شده و این یعنی اینکه باید برگردم دو ماه بخش زنان رو بگذرونم تا طبق برنامه در صورت قبولیم تا آخر شهریور همه بخشام رو بگذرونم و تسویه حساب کنم...بعد از بخش زنان، در ادامه ی مرخصی م، اتفاق های عجیبی می افته...کسی که خیلی دوستش داشتم و دارم فوت می کنه...کسی که عاشقشم تو بیمارستان بستری می شه...کوچولویی که چراغ این روزهای دنیامه حالش خوب نیس...و من فقط هر روز سررسیدم رو باز می کنم و توش می نویسم " خیلی می ترسم"...تقویمم پرشده از روزهایی که من نگران امتحان و ترس از نتیجه نگرفتنم اما تو زندگیم آدمایی بی نهایت عزیزند طوری که وقتی از بیمارستان بر می گردم خونه فقط به مامانم می گم اگه امسال قبول هم نشم مهم نیست...مهم اینه که خوب بشن، خوب باشن...ترس خودم به کنار دلسوزی های اطرافیانم که ازم می خوان بی تفاوت به چیزی که اطرافم می گذره برم کتابخونه و فقط درس بخونم هم به کنار...من اما نمی تونم...اولین دلیل من برای پزشکی خوندن این بود که به درد خونواده ی خودم بخورم...روزها می گذرن...روز امتحان می آد...صبح قبل رفتن یه ایندرال 40 می خورم اما هنوز تپش قلبم رو احساس می کنم...به خودم می گم اگه همین هم نخورده بودم تا الان High output cardiac failure شده بودم!!...امتحان عجیب و غریبه!...موقع جواب دادن به اکثر سوال هاش به دو تا گزینه می رسی که هیچ جوری نمی شه هیچ کدومشو رد کرد و به جواب رسید!...با این حال موقعی که از سالن امتحان میام بیرون به نظرم امتحانش آسون و خوب میاد...کلید ها رو که می زنن نمره ای که حساب می کنم خیلی خیلی کمتر از تصورمه!...به ت مسیج می دم چیکار کردی؟...زنگ می زنه و نمره ی خودشو یکی دیگه از بچه ها رو که می گه صداش از خوشحالی می لرزه...باورم نمیشه چطوره که من انقد باهاشون فاصله دارم؟!...منی که به خودم غره بودم که همیشه تو هر امتحانی جزو بهترینهام با سر خوردم زمین!...گوشیم رو خاموش می کنم و تا چندین روز حتی فی.س.بوک هم نمی رم چون از این که بقیه بخوان ازم بپرسن چیکار کردم وحشت دارم...چندین هفته ی پر از بلاتکلیفی سپری می شه...دو سه هفته ای که به همه دروغ می گم که هرکسی ازم می پرسه نمره ات چند شد می گم حساب نکردم اما خوب نشد...تا بالاخره رتبه ها میاد...فاصله داره با تصور خودم اما جای شکر داره...رتبه م شده 158...برام خیلی سخته که قبول کنم بازم دانشگاهی که آرزوم بود قبول نمی شم اما حداقل اینه که رشته ای که دوست دارم رو قبول می شم ایشالا...

5: دلم می خواد همین جوری بنویسم تا تلافی این همه وقت ننوشتنم رو در بیارم اما ساعت یک و نیمه، گرمه، چشمام می سوزه و فردا صبح باید زودتر بریم درمانگاه پوست تا قبل از اومدن اتند مریض ها رو دیده باشیم...بقیه اش باشه برای بعد...

پ.ن: بچه که بودم بر خلاف بقیه ی همسن و سالام که مورچه ها رو می انداختن تو کاسه ی آب و دست و پا زدن و مردنشون رو تماشا می کردن، رابطه ی خیلی خوبی با مورچه ها داشتم!...لونشون رو پیدا می کردم، یه حبه قند می ذاشتم سر راهشون و رو قنده یکی دو تا قطره آب می ریختم تا نرم بشه و ساعت ها رفت و آمدشون رو برای بردن قند تماشا می کردم...بزرگتر که شدم، حتی همین اواخر تو مسیر دانشگاه، موقع راه رفتن به زمین نگاه می کردم و با دیدن مورچه ها مسیرم رو عوض می کردم که روشون پا نذارم...این روزا سخت ترین چلنج زندگیم شده این که همین مورچه ها همه جای خونه ام هستن...تو رختخوابم، تو ظرفشوییم، روی اجاق گازم، لا به لای کتابها و چزوه هام...و از همه بدتر اینکه گاز می گیرن!...ینی مثلاً بی خبر از همه جا نشستم برای خودم فیلم می بینم که مچ پام می سوزه نگاه می کنم می بینم یه مورچه بهم وصله...خیلی سختمه که بکشمشون و خیلی سخت ترمه که نکشمشون!...کاش خودشون راهشون رو می گرفتن و می رفتن!...

 

 

| سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

1: بخش عفونی ام...علیرغم اساتید فوق العاده اش و تلاشی که می کنن که به ما آموزش بدن، خود بخش چیزی نیست جز ایمی پنم، ونکومایسین، سیپروفلوکساسین،رادیولوژی، مشاوره...

2: چلنج این روزام یاد گرفتن دوز داروهاس...بنظرم سخت ترین کار دنیاست که بدونی فلان دارو تو بازار چه اشکال دارویی ای داره، چه دوز هایی، و تو باید با چه دوزی تجویزش کنی...هیچ راه آسونی برای یاد گرفتن این قضایا نیست آیا؟!...

3:رفرنس های جدید امتحان دستیاری هم اعلام شد...اکثر مینورها عوض شدن...از ماژورها هم رفرانس داخلی از هاریسون 2008 به 2012 تغییر کرده...

4: کتاب راه اصفهان رو می خونم...سرنوشت ابن سیناست...نمی دونم چیزایی که در مورد این نابغه می گن چقدش درسته چقدش غلو!...اما از خوندن کتابش لذت می برم...

5: اینترن که میشی اگه می خوای بدونی چقد اینترن خوبی هستی باید ببینی چه چیزایی رو فدا کردی...خوابت؟...بودن کنار دوست ها و خانواده ات؟...خورد و خوراکت؟...باشگاه رفتنات؟...کلاس زبان رفتنات؟...مهم اینه که هیچ مرز مشخصی وجود نداره...یه موقع به خودت میای می بینی خیلی چیزا رو فدا کردی و فکری که رهات نمی کنه اینه که تا کجا ارزشش رو داره؟!...

6: یکی یکی دوست هام دارن از پایان نامه هاشون دفاع می کنن و میرن...سال دیگه این موقع این ماراتن هفت ساله ی منم تموم می شه...سختی داشت، پشیمونی داشت، ناراحتی داشت اما الان که کل اون سال ها رو یکجا می بینم مطمئنم که قطعاً ارزشش رو داشت...و ارزشش رو داره...

7: یه جور بدی شدم...از ترس امتحان درس می خونم نه بخاطر این که دوست دارم...

| پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

اولین اتفاق امسال عوض کردن خونه ام بود و من این واقعیت رو که از شر صابخونه ی اسبق و صد البته احمقم خلاص شدم به فال نیک می گیرم...چیزی که تو اینترتی خیلی خوب یاد گرفتم تطبیق با شرایطه و تازه الان با پوست و استخونم حس می کنم که چرا موجوداتی که با محیط سازگار نمی شدند تو جریان انتخاب طبیعی حذف می شدند...اما بنظرم سازگاری با موندن و زجر کشیدن فرق داره...کما اینکه من تو خونه ی قبلی واقعا زجر می کشیدم...برای همین در اولین فرصتی که به دست آوردم خونه ام رو عوض کردم...خونه ی جدیدم خیلی کوچیک تره و یه سری وسایل مثل تخت و یخچال نداره هنوز...اما در عوض به بیمارستان نزدیک تره و از همه مهم تر صابخونه ی خوبی دارم...

این روزا روتیشن اورژانسم...هر روز صبح سر ساعت هفت و نیم خودتو می رسونی اورژانس...مریض هایی که روی تخت های مربوط به تو خوابیدن و هر روز عوض می شن رو می بینی...آزمایش ها رو چک می کنی...اختلالاتش رو اصلاح می کنی...نوت می نویسی...مریض ها رو به رزیدنت ها و اتندینگ معرفی می کنی...بیمارهای جدید رو پذیرش می کنی...فیکس بالای سر یه مریض بدحال می شینی و علایم حیاتی اش رو هر پنج دقیقه چک می کنی و تو پرونده می نویسی...یا نه...شانس با تو یار بوده امروز مریض بدحال نداشتید مدام ای.بی.جی...سونداژ...ان جی تیوب...گاهی هم سی پی آر...یا مریض پیره و با اولین فشار روی قفسه ی سینه اش شکستن دنده هاش رو زیر دستت حس می کنی و یا جوونه و تو هر چی انرژی میذاری باز نمی تونی فشار موثری ایجاد کنی...همه ی این روزمرگی ها با لبخند پیرزن بیماری که دستت رو می گیره و برای خوشبختیت دعا می کنه یا مرد خسته ای که ازت بابت توضیحاتت تشکر می کنه رنگ عوض می کنه...

درس می خونم...با تمام انگیزه ام اما نه با تمام توانم...شاید اشتباه اما منتظر معرفی رفرانس های جدیدم...

کتاب هم می خونم طبق معمول...جدیدا دختر پرتقال و آرش در قلمرو تردید رو خوندم و بنظرم ارزش معرفی داشت لبخند

علی الحساب همین ها...

| جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | لارو پزشک نظرات () |

-فلانی رو میگی؟!اون بهترین پرستاریه که دیدم به اندازه چنتا دکتر حالیشه!

-فلانی سوپروایزر جراحی اعصاب رو میگی؟!بابا هر وقت اون تو بخش بود با خیال راحت مُهرت رو بذار پیشش بیا پاویون خیلی کارش درسته!!...

همین حرف ها...حرف هایی که اینترن های سال بالا تر یه شما می گن...خواهش می کنم هیچ وقت باورشون نکنید!...

صحنه ی اول: کشیکم...از بخش جراحی مردان زنگ می زنن که مریض قفسه سینه اش درد می کنه...مریض رو بگی نگی می شناسم...یه آقای چهل و چند ساله اس که برای ارکیدکتومی بستری شده...سابقه ی بیماری های قلبی هم داره...میگم تا من میرسم یه نوار قلب ازش بگیرید...وقتی می رسم پرستار کشیک یکی از پرستارهاییه که تعریفشو زیاد شنیدم...می گه خانوم دکتر نوار قلبش نرماله می خوای یه زنگ بزنی به آنکال؟ (اورولوژی در بیمارستان ما رزیدنت نداره)...چیزی که من باید بگم اینه که بدید نوارش رو ببینم اما به جاش می گم بذارید من یه شرح حال از مریض در مورد دردش بگیرم زنگ می زنم...شرح حال نه کاملاً تیپیکه و نه درد قلبی رو رد می کنه...زنگ می زنم به استاد می گه این بیمار قبلاً سکته ی قلبی داشته...یه مشاوره ی اورژانسی داخلی براش بذار...مشاوره رو می نویسم و خودم زنگ می زنم به رزیدنت داخلی...اولین سوالی که می پرسه اینه که تغییرات نواری هم داره؟!...چیزی که من باید بگم اینه که نوارشو ندیدم اجازه بدید چک کنم اما با اعتماد به حرف پرستار می گم نه نوارش نرماله...رزیدنت هم می گه پس فعلاً براش سرم تی ان جی بذار تا وقتی سرم خلوت شد بیام...گوشی رو که قطع می کنم نوار قلب مریض رو می گیرم تا خودم هم چک کرده باشم...موج تی معکوس داره!...باز به رزیدنت اطلاع می دم و این بار خودش رو سریع تر می رسونه و همه چیز به خیر می گذره...

صحنه ی دوم: باز کشیک هستم یه مریض هفتاد و هشت ساله داریم که تعویض مفصل هیپ داشته و الآن با خونریزی و بیرون زدن استخوان های شکسته از محل عمل اومده...هموگلوبین 6 داره و چون باز باید جراحی بشه خون براش تزریق خواهد شد و رزیدنتی که اوردر هموگلوبین گذاشته ذکر کرده که حتماً اینترن هر یک ربع ریه های مریض رو سمع کنه...پاویونم که زنگ می زنن...بلند می شم که برم بقیه ی اینترن ها که الان ماه آخرشونه با شوخی و خنده بهم میگن بشین بابا نمی خواد بری مشکلی  پیش نمیاد که!!...به پرستار بگو خودش حواسش هست انقد مثبت بازی در نیار و از این حرفها...پنج دقیقه ای می شینم اما دلم آروم نمی گیره با یه بهانه ای از پاویون میام بیرون و میرم تو بخش...نیم ساعت اول همه چیز خوبه اما بعد پیرمرد به شدت از تنگی نفس شکایت می کنه در حالیکه سمع ریه هاش هیچ مشکلی نداره...پالس اکسی متری وصل می کنم درصد اکسیژنشم خوبه اما کماکان شکایت داره...زنگ می زنم به رزیدنت و بعد از یک ربع که رزیدنت میاد پیرمرده حرفشو عوض می کنه: نه نفسم خوبه پام خیلی درد می کنه!...حس ضایع شدن دارم...بعد از اینکه رزیدنت می ره در حالیکه دارم با خودم حرص می خورم که سایر اینترن ها حق داشتند و دوستم زنگ زده که بیا بریم سلف برای شام پرستار میاد و میگه امشب همه نفسشون تنگ شده!!...اون پسره تخت فلان هم داره فیلم در میاره هیچیشم نیست!...فقط یه سر برو بالا سرش که فردا نگه دکتر نیومد...با بی حوصلگی می رم تو اتاق...یه آقای 21 ساله است که تیبیاش شکسته و بد جور هم جا به جا شده...در حالیکه لبخند محوی رو لباشه می گه انگار کوه رو سینه امه نفسم در نمیاد...معاینه اش هیچی نداره...می گه سرفه هم که می کنم بدتر می شه...چیزی که من باید بگم اینه که کی پات شکسته اما در عوض همه ی اتفاقای افتاده و حرف ها کنار هم جمع می شن و من می گم چیزیت نیست سر تخت رو یک کم بده بالاتر تا راحت تر نفس بکشی و میرم سلف...وقتی برگشتم همه چیز تغییر کرده...خوشبختانه رزیدنت بیهوشی که اومده بوده ویزیت قبل از عمل رو انجام بده حرف بیمار رو جدی گرفته و تو معاینه ی دقیقش متوجه پتشی تو ملتحمه و آگزیلای مریض شده!...بله بیمار آمبولی کرده بود ناراحت وقتی فکر می کنم اگه رزیدنت بیهوشی نمی اومد یا می اومد اما مثل من مریض رو جدی نمی گرفت چه اتفاقی می افتاد از خودم بدم میاد...رفتم بالا سر مریض...این بار بدحال تر از قبل بود و به جای شکایت از تنگی نفس با گریه می گفت که پاش خیلی درد می کنه...رفتم تو استیشن و به پرستار گفتم شاید سندرم کمپارتمان باشه...با بی تفاوتی شونه ای بالا انداخت و گفت ای بابا خانوم دکتر فیلمشونه اینا همشون دنبال مسکن مخدر هستن!...این بار اما کوتاه نیومدم...گفتم تمام آتل و بانداژ دور پاش رو باز کنید دو سه تا بالشت زیر پاش بذارید و یه کیسه یخ هم بذارید رو پاش...زنگ هم زدم به یکی از رزیدنت ها که بیاد پای مریض رو ببینه و بگه کمپارتمان هست یا نه...خوشبختانه اومد و گفت نه این شکلی نیست...اما پیش خودم خوشحال بودم که این بار دیگه کاری رو کردم که فکر می کردم درسته...

تو رو خدا هیچ وقت تحت تاثیر حرف بقیه قرار نگیرید...خوشحالم که حداقل جایی اشتباه کردم که کسانی بودند که اشتباه من رو اصلاح کنند...اما باید یاد بگیرم که همیشه هم اینجور نیست که کسانی باشند که حواسشون به مریض ها و کارهات باشه...

| جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | لارو پزشک نظرات () |

Design By : shotSkin.com