درباره نویسنده
لارو پزشک
"کسی که مثل هیچکس نیست..."
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • لارو پزشک
صفحات اختصاصی
  • شرح حال
  • کنفرانس های من
  • تاریخچه ی کشف گردش خون
  • زندگینامه ی سِر جیمز پاگت
کلمات کلیدی مطالب
  • خاطرات علوم پایه (۳۱)
  • روزمره (٢۸)
  • خاطرات استیجری (٢۱)
  • حس خوب (۱٩)
  • دوستانه (۱٤)
  • معرفی کتاب (۱٤)
  • خاطرات فیزیوپاتولوژی (۱٢)
  • مهارت درس خواندن (٧)
  • شکر ریز! (٥)
  • نوروز (٤)
  • کودکی (۳)
  • معرفی فیلم (۳)
  • اول مهر (۳)
  • آزمون علوم پایه (۳)
  • برف (٢)
  • المپیاد دانشجویی (٢)
  • روز دانشجو (٢)
  • کنگره ی علمی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
دوستان من
  • **نم نم**
  • A Medical Student's Diary
  • haft | هفت
  • Ph & Ph
  • اپیوم
  • آدم خواندنم باش دلم برای تو نوشتن می خواهد
  • آغوش خیال
  • الهه وصال
  • آموزش و مشاوره ی تحصیلی
  • اولد فشن
  • ایالت خودمختار روانی ها
  • ایرمان
  • ایستگاه چهارم
  • بیمارستان مجازی
  • پرسیسکی وراچ
  • پزشک 78
  • پزشک خیابان گرد
  • پزشکی ۷۸
  • پزشکی فیلسوف
  • جراح دیوانه
  • جوراب پاره و انگشت آزاد
  • چاپار سافت
  • چای گرم شب های امتحان
  • چرک نوشته
  • حوض بی ماهی
  • خاتراط یک دکطر با صواد!
  • خاطرات دکتر بی نام
  • خاله آذر
  • خیالاتی
  • داروخانه ی مدرن
  • دکتر باران
  • دکتر بعد از این
  • دکتر بهزاد
  • دکتر خورشید
  • دکتر ژیلا
  • دکتر سجاد
  • دکتر سردار
  • دكتر كوچولو
  • دکتر ميم
  • دکتر نسیم
  • دکتر نفیس
  • دلها کجا بی یاد تو آرام می شوند...
  • دنیا از پشت پلک های من
  • رئيس جمهور شلخته
  • روزهای به یاد ماندنی
  • روزهای زندگی من در کانادا
  • سپیدپوشان مشرقی
  • سرحال
  • سفيد برفی در فرنگستان
  • سمپادی های دانشگاه جندی شاپور
  • سیب پزشکی
  • سیر تکاملی یک دانشجوی پزشکی
  • شرح حال یک اکسترن
  • طبيبک
  • طبیبانه
  • قهوه ی تلخ
  • کتاب های عامه پسند
  • کفش هایم کو؟
  • گاوخونی از این روز های حسین نوروزی و بانو
  • لژیونلا
  • ماه هفت شب
  • مدلاگ
  • مسافر کوچولو
  • من و دندانپزشکی
  • من و عشق پزشکی
  • منو برق گرفته!
  • مهرورزی
  • ناگفته های یک دندانپزشک
  • نيشتر
  • همه آنچه با دماغ می شنوی
  • يک پزشک
  • یادداشت های یک اورژانس شلوغ
  • یادداشت های یک پسر خوش گذران
  • یادداشت های یک دانشجوی پزشکی
  • یادداشت های یک گلابی دیوانه
  • یک پرستار
  • یک روز برفی
  • یک مهندس خسته
  • یکی مثل من
  • پزشکی، زندگی است...
  • گوشزد
  • بامدادی
  • خارخاسک هفت دنده
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



زندگی در پیش رو
تو قدر خود نمی دانی، چه حاصل...؟!
نویسنده: لارو پزشک - جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱

 

1: بیمارستان که می رم مدام حال و روز خودم و دوستام رو با فیلم  "گریز آناتومی" مقایسه می کنم...هر وقت این فیلم رو می بینم از علاقه اشون به پزشکی، از حس رقابتی که دارند و از خستگی ناپذیریشون کیف می کنم!...اما جایی که من هستم اوضاع کاملا برعکسه...صبح ها سر مورنینگ اولین چیزی که تو ذوقت می زنه دانشجوهای خسته و خواب آلودی هستند که هنوز روی صندلی ننشسته، سرشون رو روی دسته ی صندلی می ذارن و چشماشون رو می بندند...مورنینگ که شروع می شه اونهایی که خواب هستند به خوابشون ادامه می دن و اونهایی که بیدار هستند شروع می کنند به پچ پچ و صحبت...بعضی وقت ها تذکر اساتید برای فقط چند لحظه ی کوتاه خواب بچه ها رو می پرونه یا حرفشون رو قطع می کنه اما بعد، دوباره تمام قضایا از سر گرفته می شه...مورنینگ که تموم می شه، کسی به فکر رفتن تو بخش و دیدن یه بیمار جدید و یاد گرفتن یه مطلب تازه نیست...دانشجوها بعد از مورنینگ یا هنوز اصرار دارند به خوابشون ادامه بِدن یا اینکه می رن توی تریای بیمارستان که خوراکی تناول کنند...حدودا نیم ساعت تا یک ساعت بعد راندها و برنامه ی درمانگاهها شروع می شه...اگر قبل از اومدن استاد وارد درمانگاه بشی دانشجوهایی رو می بینی که بحث شون در مورد مارک کفش ها یا بینی های عمل کرده یا شوهر نکردنشونه!...اگه تصمیم بگیری سهمی در این حرفها نداشته باشی و بری سالن مطالعه تا زمانی که استاد بیاد، با آدمهایی مواجه می شی که فقط پشت میزها نشستن و کتاب و جزوه جلوشون گذاشتن و به ظاهر مشغول درس خوندن هستن اما واقعا در حال صحبت با بغل دستیشون یا دید زدن سایرین هستند...اگر بعد از ظهر تصمیم بگیری بری کشیک، رزیدنت سال اول و اینترن مدام بهت غر می زنن که برای چی اومدی اینجا!؟...بیا برگه ات رو مُهر می کنیم برو...اگه در نهایت به هیچ کدوم از این صحبت ها اعتنا نکنی و تو بخش بمونی شب که بر می گردی خوابگاه با پوزخندهای هم کلاسی هات مواجه می شی که واقعا تا الان مونده بودی تو بیمارستان؟!...وقتی خسته از همه جا میای تو اتاقت هم اتاقی سال آخریت شروع می کنه که باورت می شه؟!...هفت سال آزگاره عمرم رو حروم کردم و دارم درس می خونم!...و تو هر شب که میری تو تختخواب و چشماتو می بندی مدام به خودت می گی: من کم نمی آرم...من نمی خوام مثل بقیه باشم...

2: امین جواد یه پسربچه ی پنج ساله ی افغانیه که بخاطر یه مشکل مادرزادی، کلیه هاش رو از دست داده و الان متکی به دیالیزه...اسمش تو لیست پیوند هم نیست، چون ایرانی نیست...برای فشار خون بالاش ماینوکسیدیل مصرف می کرده و الان دچار پرمویی شده و تمام صورت و دست پاهاش رو مو پوشونده...آوردنش درمانگاه تا اتندینگ نفرولوژیمون ببیندش...متوجه بغض ات شدم...بارها خواستم بهت بگم اما نمی تونم رو در رو بهت بگم...دوست من...بیمارها به گریه ی تو نیازی ندارن اونا از تو کمک می خوان...و تو فقط با سواد و درایت ات می تونی به اونها کمک کنی نه با اشک و گریه...پزشک باید درد بیمار رو بفهمه درست، اما اگه خیلی هم احساساتی باشه موفق نیست...تو سعی کن پزشک خوبی باشی...

3: فعلا همین...

نظرات ()



قال و مقال عالمی می کشم از برای تو...
نویسنده: لارو پزشک - شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠

1: همیشه بین درس خونی من و تجربیات بابا، بابا برنده است...اونشب اما فرق می کرد...عمه ام زنگ زده بود...صداش می لرزید...گفت شوهر عمه ام که دیابت داره و دیالیز می شه نمی تونه راه بره...پیش خودم تمام مطالبی که خونده بودم رو مرور می کردم و سعی داشتم مرتبط ترین تشخیص های افتراقی رو بهشون بگم...اول ازش خواستم که با یه سوزن حسش رو تست کنه و وقتی گفت حس داره خیالم راحت شد که به احتمال زیاد مشکل عصبی نیست...تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود که یه اختلال الکترولیتی مثل هیپرکالمی باشه...گفتم سریع ببرنش بیمارستان...فرداش وقتی عمه زنگ زد و گفت بهشون گفتن پتاسیم اش بالا بوده احساس خوبی داشتم...هر چند که باز هم از تشویق بابا خبری نبود اما می تونستم حدس بزنم که ته دلش داره بهم آفرین می گه...

2: رفتم کشیک اطفال مثلا...وقتی به رزیدنت می گم اومدم کشیک و باید چیکار کنم می خنده که این بچه بازی ها چیه...منم زورم میاد دست خالی برگردم می شینم شاید مریض جدیدی بیاد...تو همین طبقه که ما هستیم آی.سی.یو هم هست...تو راهرو نشستم و سرگرم گوشیم ام و یه گوشه چشمی به ادمیت اطفال هم دارم که یه مریض تو آی.سی.یو کُد می خوره...چند دقیقه بعد صدای شیون همراه ها بلند می شه و دختر جوونی که خودش رو رو زمین می اندازه و جیغ می زنه...بقیه ی همراه ها سعی می کنن بلندش کنن اما فایده نداره...دختره مدام جیغ می زنه که کُشتنش!!...مرد جوونی میاد این سمت راهرو که با تلفن صحبت کنه...می گه: کشتنش!!...دکترا کشتنش!!...(کمی مکث) چه می دونم!...الان سه تا پزشک عمومی عنتر(!!!) بالا سرشن!!!...سر و صدا هی بیشتر می شه...نگهبان می آد...داد و بیداد...فحش...و من...عطای کشیک اطفال رو به لقاش می بخشم و با اعصاب فوق العاده داغون بر می گردم خوابگاه...تو تمام مسیر فقط به این فکر می کنم که هیچ کس حق نداره اینجوری به یه پزشک توهین بکنه...بغض گلوم رو گرفته و به این فکر می کنم پزشک ها چه موجودات مظلومی اند...فکرهای دیگه هم میان سراغم: همه ی دکترها مثل هم نیستن...دکتر بد هم داریم...اما باز نمی تونم قبول کنم که کسی فکر کنه پزشک ها آدم می کشن!!!...بعد از این همه سال که درس می خونی...انرژی می ذاری...خودت رو از همه چیز محروم می کنی...آدمی که شاید نصف تو و امثال تو سواد نداره به خودش جرات می ده به شماها توهین کنه...شمایی که همه ی افتخارتون اینه که می تونید جون آدمها رو نجات بدید...الان حدود یه هفته از اون ماجرا گذشته اما هنوزم وقتی یادش می افتم احساس بدی پیدا می کنم...امروز تا صفحه ی فیس بوکم رو باز کردم به شدت حالم گرفته شد...یکی از پیج هایی که مربوط به دانشجوهای پزشکیه عکسی گذاشته از یه پزشک که اسکراب آبی رنگ تنشه، استتوسکوپش رو هم انداخته دور گردنش اما صورتش، صورت یه اسکلته...جوری که بهت القا می شه این همون ملک الموته!...و جالبه که کلی هم لایک خورده!...خود پزشک ها لایک کردن!...بنظرم اصلا منصفانه نیست دل شکسته اصلا...

3: در فاصله ی کمتر از دو روز هم امتحان فرانسوی دادم هم اپیدمی...فرانسویه خوب شد اما اپیدمیه چیز جالبی از آب در نیومد!...

4: دوباره اومدیم تعطیلات عید و من کلی برنامه برای خودم چیدم و به شدت امیدوارم که به همش برسم...علی الحساب کتاب مارک و پلو نوشته ی منصور ضابطیان رو بخونید لبخند سال نوی همه اتون پیشاپیش مبارک...

پ.ن1: بعضی وقتها به شدت دلم می خواد خودم باشم...الان یکی از اون وقتاس!...دلم می خواد زیر عکس فلانی تو فیس بوک بنویسم: عزیزم چقد زشت شدی!!...یا: چقد تو و شوهرت بهم نمی آیید مطمئنم بزرگترین اشتباه زندگیت رو کردی!...یا: لطفا خفه شو...یا: فکر کردی علی آباد هم شهره؟!...نیشخند حالم به هم می خوره از تعارف تیکه پاره کردنها و دوستی هایی که صداقت توشون نیست!...فقط نمی دونم چه نیرو اییه که من رو از گذاشتن این کامنت ها باز می دارد!!نیشخند...

پ.ن2: همیشه یکی از معضلاتم با آشنایان غیر پزشک اینه که یه اصطلاحی به کار می برن و توقع دارن من بفهمم چیه...مثلا می گن دکتر بهم گفته رحم ات گوشت اضافی آورده حالا من چمه!؟...بعد مثلا تو باید بفهمی منظورش لیومیوم بوده!...اما بعضی وقتها برعکس می شه...مثل اون روز که همگروهیمون رفته بود شرح حال اورولوژی بگیره به طرف گفته بود برای چه مشکلی اومدید اینجا؟...اون هم گفته بود واریکوسل گرید دو خنده یا اون روز که با استادمون رفته بودیم اکوکاردیوگرافی...یه مادره بچه اش رو آورده بود برای اکو...دکتر پرسید دفعه ی قبل بهتون گفتم چشه؟!قلبش سوراخه؟!...مادره که یه زن کاملا معمولی و غیر مطلع به نظر می رسید گفت آره ای.اس.دی و وی.اس.دی داره نیشخند

نظرات ()



اطلاعیه
نویسنده: لارو پزشک - پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠

دوستان گلم همون طور که متوجه شدید کامنتهای پست چگونه برای علوم پایه آماده شویم رو بستم...سوال ها تکراری هستند و اگر وقت بذارید کامنت های سایرین رو بخونید به جوابتون می رسید...از همه اتون خواهش می کنم دیگه در مورد علوم پایه کامنت نذارید وگرنه با کمال احترام تایید نخواهد شد...برای همه اتون آرزوی موفقیت می کنم...ممنون...

نظرات ()



مرا از ارتفاع هیچ شکستی نترسان...
نویسنده: لارو پزشک - شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠

1: روتیشن هماتولوژی-انکولوژی بودیم...روز اول با اتند جدید...باید می رفتم شرح حال می گرفتم...اتاق پر از همراه های نگران بود و مریض یه آقای سی و شش ساله ی مبتلا به لنفوم غیر هوچکینی...بدحال و تب دار...خیلی سعی کردم یکی از همراه ها رو کنار بکشم و سوال هام رو بپرسم اما نشد...سرخورده از اتاق اومدم بیرون و یکی از  همگروهی های پسرم رو فرستادم شاید موثر باشه...باز هم فایده نداشت...اون روز نشستم جلوی استادم و مجبور شدم بهش بگم شرح حال ندارم...فردا باز رفتم که شرح حال بگیرم...این بار اتاق خلوت تر بود و مریض یک کم بهتر...اما باز حاضر نشدن جواب سوالاتم رو بدن...نیم ساعت بعد باز رفتم اما مریض روی ویلچر بود و می خواست بره بخش رادیولوژی...با ناراحتی از اینکه باز مجبورم به استادم بگم که شرح حال ندارم از اتاق اومدم بیرون...دوستم که حال و روزم رو دید گفت چیه؟...منم با عصبانیت گفتم شرح حال نمی ده...گفت خب مریضه حالش خوش نیست...منم با عصبانیت گفتم همه ی آدمهایی که رو تختهای این بخش خوابیدن مریضن!...اون روز بعد از کلاس رفتم و انقد پررویی کردم تا بالاخره شرح حال گرفتم و معاینه کردم...بخش هماتولوژی تموم شد...نشسته بودیم سر ناهار که دوستم که تازه روتیشن هماتولوژی رو شروع کرده بود گفت آقای ع فوت کرد...باورم نمی شد...چشم های خانوم جوونش که همیشه ماسک داشت و من هیچ وقت صورتش رو ندیدم اما مطمئن بودم چهره ی خوشکلی داره اومد جلوم...یاد اونروز که حالش بهتر بود و به استادمون می گفت بیاید نوش آباد ببرمتون شهر زیر زمینی افتادم...با اینکه من هیچ وقت با خودش یا خونواده اش تندی نکردم اما وجدانم درد می کرد که اونروز در موردش اونجوری با دوستم حرف زدم...هنوز هم درد می کنه...خدا رحمتش کنه...

2:روتیشن قلب بودیم...اولین مریضم یه آقای چهل و چهار ساله بود...یک ماه پیش عمل قلب باز کرده بود و الآن با آنژین ناپایدار تو سی.سی.یو بستری شده بود...آدم با سوادی بود و خیلی خوب همکاری می کرد چون به گفته ی خودش خواهرش که الان متخصص زنان و زایمانه دوره ی عمومیش رو مثل الان من تو همین دانشگاه گذرونده بود...هر روز صبح بهش سر می زدم و پروگرس نت اش رو می نوشتم...اگه در طول روز از جلوی اتاقش رد می شدم یا توی راهروی سی.سی.یو می دیدمش بهش سلام می کردم و حالش رو می پرسیدم...هر روز از نتایج آزمایش های روز قبلش می پرسید و من نتایج و تفسیر نتایج رو بهش می گفتم...روز آخر بستریش بود و من داشتم آخرین نت رو تو پرونده اش می نوشتم که بعد از یک کم مِن و مِن کردن پرسید خانوم دکتر شما همیشه با همه ی بیمارهاتون اینجوری هستید یا...؟!...با تعجب نگاهش کردم...منظورش رو فهمیدم و در حالی که سعی می کردم نشون ندم چقد لجم گرفته گفتم اینها کارهاییه که همه ی ما برای همه ی بیمارها باید انجام بدیم...برای یادگیریه خودمونه!!...بعد پرونده رو برداشتم از اتاق اومدم بیرون و خوشحالم که دیگه بعد از اون روز ندیدمش...

3:سوار تاکسی شدیم...من و مریم و راحیل...من نشنیدم اما مریم گفت وقتی سوار شدیم راننده گفت باید تو این ماشین حجابتون رو رعایت کنید...رو شیشه ی در عقب هم نوشته بود خواهرم رعایت حجاب الزامیست...به شیشه ی جلو هم یه برچسب زده بود که تذکر لسانی وظیفه ی همگانی!!...یک کم جلوتر یه خانوم و آقای مسن می خواستن سوار بشن که باید دو نفری جلو می نشستن...راننده ازشون پرسید محرمید؟!...من آروم به راحیل گفتم پ ن پ!دوست پسرشه!!...سوار شدن و برای راننده تعریف می کردن که خانومه خونه داره و الان دارن می رن دنبال کار بیمه ی قالیبافیش...راننده بلند بلند جوری که ما بشنویم شروع کرد به گفتن اینکه شغل شریف تر از خونه داری برای زن نیست و حضرت فاطمه هم همیشه کنج خونه اش بود و درس خوندن بزرگترین اشتباهه و...هیچ حرفی بهش نزدیم اما با خودم فکر می کردم اسلامی که من بهش اعتقاد دارم اونیه که می گه علم بیاموزید حتی اگر در چین باشه...یا از گهواره تا گور..یا اونکه هر وقت خدا بخواد بنده ای رو خوار کنه از آموختن علم محرومش می کنه...هر وقت هم بحث علم شده زن و مرد رو جدا نکرده...یا اسلامی که می گه امر به معروف کار هرکسی نیست!...اول باید خودت رو اصلاح کنی بعد این حق رو به خودت بدی که تو حریم خصوصی مردم دخالت کنی!...به قول راحیل همین آدم فردا که زنش مریض بشه در به در می افته دنبال دکتر زن!...و در نهایت آرزو می کردم خدا به همچین آدمی دختر نداده باشه!...

4: بخش چشم بودیم...یه خانومه اومد و از اینکه خیلی از چشماش اشک میاد شکایت کرد...استادمون با شک به اینکه مجرای نازولاکریمالش مشکل داشته باشه یه سرنگ(البته سوزن سرش تیز نبود ها اما خب وحشتناک بود) رو وارد پانکتوم پلک تحتانی خانوم کرد و آب مقطر تزریق کرد و خواست بگه آیا آب وارد بینی و حلقش شده یا نه؟!...بنظر من که خیلی وحشتناک بود!...

5: امتحان اپیدمیولوژیمون عقب افتاد...حالا قراره بیست و نهم امتحان اپیدمیولوژی داشته باشیم، سی ام امتحان چشم...وسط این همه کار رفتم کتاب "خندیدن بدون لهجه" از فیروزه جزایری رو خریدم و وسط درسهام که می خوام استراحتی کرده باشم می خونمش...خیلی قشنگه...بخونیدش لبخند

پ.ن: می خوام برم سراغ کارهایی که دوستشون دارم اما همیشه به خودم گفتم الان وقتشو ندارم...می خوام از عکاسی شروع کنم!...

پ.ن 2: می میرم از دیدن رنجت و از اینکه کاری از دستم بر نمیاد...ناراحت

-------------------------------------------------------------------------------------------------

بعد نوشت:

1: امتحان اپیدمیولوژی باز هم عقب افتاد!...

2: درمانگاه چشم بودیم...بیمار، عموی یکی از همگروهیامه...بنده خدا صبح بیدار می شه برای نماز صبح...خونه شون از این خونه های پر دار و درخت بوده که از قضا سرویس بهداشتی اش هم تو حیاط بوده...همینجور که با چشمهای نیمه باز و خواب آلود داشته می رفته تا وضو بگیره شاخه ی درخت می ره تو چشمش آخ هیچی دیگه!...بنده خدا اندوفتالمیت قارچی می گیره...آخرش هم چشمش رو تخلیه می کنن!!...من هیچ وقت فکر نمی کردم درختها انقد خطرناک باشن!...از اون روز با ترس از کنار شاخه ها رد می شم!...شمام مواظب چشم هاتون باشید...

3: نشسته بودم تو سالن انتظار ترمینال و طبق عادت مالوف چشم دوخته بودم به مردمی که در رفت و آمد بودن و سعی می کردم بیماری های هر کدوم رو حدس بزنم!...گیت همی پارتیک، پتوز، کنژنکتیویت، آکنه ی کنگلوبلاتا!...میون جمعیت یه دختر بچه ی چهار پنج ساله توجهم رو جلب کرد...هیپوتلوریسم...ازوتروپی...اسکافوسفالی...ژنووالگوس...یه بسته ی کلوچه هم دستش بود...محو تماشاش بودم که اومد طرف خانوم بچه به بغلی که کنارم نشسته بود...خانومه با لحن تندی گفت: زهرا؟...این رو از کجا برداشتی؟!...و به بسته ی کلوچه ها اشاره کرد...زهرای بیچاره با صدای تو دماغی و مظلومانه ای گفت: خودش بهم داد...زن تهدیدش کرد که: بذار مامانت بیاد بهش می گم حسابت رو برسه...زهرا هیچی نگفت...بعد از یک دقیقه سکوت بسته رو گرفت طرف خانومه و بهش گفت برام بازش می کنی؟!...زنه نگاه سردی بهش انداخت و گفت نخیر...زهرا دور و برش رو نگاه کرد و من رو دید...اومد طرفم و گفت برام بازش می کنی؟...بسته رو ازش گرفتم اما یه لحظه شک کردم...اگه زهرا واقعا دروغ بگه چی؟!...اینجوری منم تاییدش کردم...بسته رو بهش برگردوندم و گفتم نه عزیزم بده خودش برات باز کنه...بسته رو گرفت و رفت طرف خانومی که مشغول صحبت با تلفن بود...خانومه هم با بی تفاوتی بسته رو با دندون باز کرد و داد دست بچه...زهرا اومد نشست کنارم و به پسر بچه ای که هم سن و سال خودش بود کلوچه تعارف کرد و دوتایی مشغول خوردن شدن در حالی که تهدیدهای خانوم بچه به بغل ادامه داشت...مامان زهرا اومد...خانومه که حالا فهمیدم عمه ی زهراس ماجرا رو به مادرش گفت...مامانه هم با عصبانیت دست زهرا رو گرفت و بردش تو مغازه...بعد که اومدن بیرون مامانه خجالت زده به عمه اش گفت: راست می گفت...خود مغازه دار بهش داده بود...منم خجالت زده شدم...از اینکه اون لحظه شک کردم...و به خودم گفتم هیچ وقت یادت نره...بچه ای به این سن و سال مثل ما بزرگترها نیست...دروغ نمی گه...

نظرات ()



و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد!...
نویسنده: لارو پزشک - جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

پشت سرگذاشتن داخلی مثل پشت سر گذاشتن دوره ی بلوغ می مونه...سخته اما وقتی تموم میشه دیگه اون آدم قبلی نیستی...به همین ترتیب وقتی بخش داخلی رو پشت سر می ذاری اطلاعاتت، مهارتت تو برقراری ارتباط با مریض، مهارتت تو سر و کله زدن با اتند و پرستار و همگروهیات، مهارتت تو تنظیم وقتت و عبور از بحران اصلا با قبل قابل مقایسه نیست...

روزهای سخت داخلی گذشت!...صبح زود بیدار شدنها...آماده شدن تو تاریکی...ساعت هفت تو بیمارستان بودن ها...بیدار کردن مریض ها برای نوشتن شرح حال و پروگرس نت!...استرس بیمار پرزانته کردن جلوی اتندهایی که حتی به املای کلماتت هم گیر می دادن!...پرستارایی که حسن ختام شیفت هاشون سر به سر تو و دوستات گذاشتن بود...آدمایی که خستگی و مریضی شون رو سر تو خالی می کردن...از ظهر تا نصفه شب تو سالن مطالعه بودن!...نصفه شب ها پاورچین تو اتاق اومدن!!...روزی هیجده ساعت درس خوندن روزهای فرجه!...امتحان مزخرف شفاهی!...همه ش تموم شد!...خوشحالم که از عهده اش بر اومدیم...چقد آدم می تونه قوی باشه!...خدایا شکرت که تو تمام این لحظات سخت مواظبمون بودی...

آخر این هفته امتحان قلب دارم و هفته بعدش هم امتحان اپیدمیولوژی...از شنبه هم می ریم بخش چشم که تو همون بیمارستانیه که من عاشقشم!...کلی هم تکلیف فرانسوی دارم!...اومده بودم تو اینترنت دنبال چندتا متن فرانسوی بگردم گفتم بیام اینجا شادی هام رو باهاتون تقسیم کنم!!...اتفاقای خیلی خیلی زیادی تو این مدت افتاد که ایشالا کم کم می نویسمشون...فعلا برم که کار زیاده...عزت زیاد!بای بای

پ.ن: دوست عزیزم که با اسم مهتاب کامنت خصوصی گذاشتی...نه آدرس ایمیل گذاشتی نه آدرس وبلاگ...کجا جوابت رو بدم؟...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »