درباره نویسنده
لارو پزشک
"کسی که مثل هیچکس نیست..."
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • لارو پزشک
صفحات اختصاصی
  • شرح حال
  • کنفرانس های من
  • تاریخچه ی کشف گردش خون
  • زندگینامه ی سِر جیمز پاگت
کلمات کلیدی مطالب
  • خاطرات علوم پایه (۳۱)
  • روزمره (٢۸)
  • حس خوب (۱٩)
  • خاطرات استیجری (۱۸)
  • دوستانه (۱٤)
  • معرفی کتاب (۱٢)
  • خاطرات فیزیوپاتولوژی (۱٢)
  • مهارت درس خواندن (٧)
  • شکر ریز! (٥)
  • آزمون علوم پایه (۳)
  • نوروز (۳)
  • کودکی (۳)
  • معرفی فیلم (۳)
  • اول مهر (۳)
  • روز دانشجو (٢)
  • برف (٢)
  • المپیاد دانشجویی (٢)
  • کنگره ی علمی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
دوستان من
  • **نم نم**
  • A Medical Student's Diary
  • haft | هفت
  • Ph & Ph
  • اپیوم
  • آدم خواندنم باش دلم برای تو نوشتن می خواهد
  • آغوش خیال
  • الهه وصال
  • آموزش و مشاوره ی تحصیلی
  • اولد فشن
  • ایالت خودمختار روانی ها
  • ایرمان
  • ایستگاه چهارم
  • بیمارستان مجازی
  • پرسیسکی وراچ
  • پزشک 78
  • پزشک خیابان گرد
  • پزشکی ۷۸
  • پزشکی فیلسوف
  • جراح دیوانه
  • جوراب پاره و انگشت آزاد
  • چاپار سافت
  • چای گرم شب های امتحان
  • چرک نوشته
  • حوض بی ماهی
  • خاتراط یک دکطر با صواد!
  • خاطرات دکتر بی نام
  • خاله آذر
  • خیالاتی
  • داروخانه ی مدرن
  • دکتر باران
  • دکتر بعد از این
  • دکتر بهزاد
  • دکتر خورشید
  • دکتر ژیلا
  • دکتر سجاد
  • دکتر سردار
  • دكتر كوچولو
  • دکتر ميم
  • دکتر نسیم
  • دکتر نفیس
  • دلها کجا بی یاد تو آرام می شوند...
  • دنیا از پشت پلک های من
  • رئيس جمهور شلخته
  • روزهای به یاد ماندنی
  • روزهای زندگی من در کانادا
  • سپیدپوشان مشرقی
  • سرحال
  • سفيد برفی در فرنگستان
  • سمپادی های دانشگاه جندی شاپور
  • سیب پزشکی
  • سیر تکاملی یک دانشجوی پزشکی
  • شرح حال یک اکسترن
  • طبيبک
  • طبیبانه
  • قهوه ی تلخ
  • کتاب های عامه پسند
  • کفش هایم کو؟
  • گاوخونی از این روز های حسین نوروزی و بانو
  • لژیونلا
  • ماه هفت شب
  • مدلاگ
  • مسافر کوچولو
  • من و دندانپزشکی
  • من و عشق پزشکی
  • منو برق گرفته!
  • مهرورزی
  • ناگفته های یک دندانپزشک
  • نيشتر
  • همه آنچه با دماغ می شنوی
  • يک پزشک
  • یادداشت های یک اورژانس شلوغ
  • یادداشت های یک پسر خوش گذران
  • یادداشت های یک دانشجوی پزشکی
  • یادداشت های یک گلابی دیوانه
  • یک پرستار
  • یک روز برفی
  • یک مهندس خسته
  • یکی مثل من
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



زندگی در پیش رو
و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد!...
نویسنده: لارو پزشک - جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

پشت سرگذاشتن داخلی مثل پشت سر گذاشتن دوره ی بلوغ می مونه...سخته اما وقتی تموم میشه دیگه اون آدم قبلی نیستی...به همین ترتیب وقتی بخش داخلی رو پشت سر می ذاری اطلاعاتت، مهارتت تو برقراری ارتباط با مریض، مهارتت تو سر و کله زدن با اتند و پرستار و همگروهیات، مهارتت تو تنظیم وقتت و عبور از بحران اصلا با قبل قابل مقایسه نیست...

روزهای سخت داخلی گذشت!...صبح زود بیدار شدنها...آماده شدن تو تاریکی...ساعت هفت تو بیمارستان بودن ها...بیدار کردن مریض ها برای نوشتن شرح حال و پروگرس نت!...استرس بیمار پرزانته کردن جلوی اتندهایی که حتی به املای کلماتت هم گیر می دادن!...پرستارایی که حسن ختام شیفت هاشون سر به سر تو و دوستات گذاشتن بود...آدمایی که خستگی و مریضی شون رو سر تو خالی می کردن...از ظهر تا نصفه شب تو سالن مطالعه بودن!...نصفه شب ها پاورچین تو اتاق اومدن!!...روزی هیجده ساعت درس خوندن روزهای فرجه!...امتحان مزخرف شفاهی!...همه ش تموم شد!...خوشحالم که از عهده اش بر اومدیم...چقد آدم می تونه قوی باشه!...خدایا شکرت که تو تمام این لحظات سخت مواظبمون بودی...

آخر این هفته امتحان قلب دارم و هفته بعدش هم امتحان اپیدمیولوژی...از شنبه هم می ریم بخش چشم که تو همون بیمارستانیه که من عاشقشم!...کلی هم تکلیف فرانسوی دارم!...اومده بودم تو اینترنت دنبال چندتا متن فرانسوی بگردم گفتم بیام اینجا شادی هام رو باهاتون تقسیم کنم!!...اتفاقای خیلی خیلی زیادی تو این مدت افتاد که ایشالا کم کم می نویسمشون...فعلا برم که کار زیاده...عزت زیاد!بای بای

پ.ن: دوست عزیزم که با اسم مهتاب کامنت خصوصی گذاشتی...نه آدرس ایمیل گذاشتی نه آدرس وبلاگ...کجا جوابت رو بدم؟...

نظرات ()



 
نویسنده: لارو پزشک - سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠

مورنینگ داخلی-کله ی صبح!: بیمار خودش یه خانوم دکتر چهل و چند ساله بوده...نورولوژیست جمع تعریف می کنه که این خانوم پونزده بیست سال پیش اومد پیش من...من فهمیدم اضطراب داره...تو این سال ها ازش خبری نداشتم اما خونواده اش میگن اختلالات شخصیتی پیدا کرده بوده...برده بودنش تهران و بعد از رول آوت همه چیز بهشون گفته بودن این حالتش ناشی از یه آنسفالیت قدیمیه...تو این مدت خانوم دکتر حتی مطب هم می رفته و علیرغم احوالش روزی بیست و چندتا مریض می دیده...بعد حالش بدتر و بدتر می شه...تا اون روز که داشته غذا می خورده لقمه ی غذا می پره گلوش و با حالت خفگی میارنش بیمارستان ما...ازش گاز های خون شریانی(ABG) می گیرند و می فهمند اسیدوز شدید داره...هی هم بدحال تر می شده...براش تهویه ی مکانیکی شروع می شه اما علیرغم همه ی اقدامات مدام PH خونش کمتر می شده...تو آخرین ABG اسیدوز به اندازه ای شدید بود که دستگاه نتونسته بود اندازه بگیره و فقط زده بود PH<6.8!...و اصلا هم بیکربنات دیتکت نشده بود...بعد بنده خدا فوت کرده بود و هیچ کس نمی دونست چرا!...همه ی اتندینگ با هم بحث می کردن و هر کس سعی داشت تشخیص خودش رو به کرسی بنشونه...و تنها چیزی که ذهن من رو مشغول کرده بود این بود که چرا هیچ کس براش مهم نیست اون خانوم دکتر هم یه روز مثل ماها بوده؟...که به پزشکی خوندنش افتخار می کرده و حالا که از این جمع فاصله گرفته باهاش جور دیگه ای رفتار میشه و کسی حتی به عنوان یه همکار هم براش تاسف نمی خوره؟!...امان از این " سعادت های بی بنیاد"!افسوس...

اورژانس داخلی: روتیشن نفرولوژی هستیم و با اتندمون اومدیم برای مشاوره...بیمار یه آقای مسنه که حدود هفتاد سالشه...می خواهند براش آنژیوگرافی و عمل قلب انجام بدن اما گویا به مشکل کلیوی قدیمی داره...حالا مشاوره گذاشتن که اتند ما ببینتش و بگه اوضاعش چجوریاس!...اتندمون می پرسه حاج آقا مشکل کلیه اتون چی بوده؟...حاج آقا: ریفلاکس نفروپاتی داشتم!...ماها با تعجب و در حالی که سعی می کنیم خنده مون رو کنترل کنیم به هم نگاه می کنیم...اتند: از کی؟...حاج آقا: از خیلی وقت پیش!...رفتم تهران عمل هم کردم!...اومدن از روده م یه کیسه درست کردن...حالب رو بای پس کردن زدن بهش!!...اتندمون که خیلی کیف کرده می خنده میگه خب نتیجه ی عمل چی شد؟!...حاج آقا می گه هیچی یه مثانه ی نوروژنیک!!...همه مون می خندیم...یکی از بچه ها می گه استاد باید یه مدت بیایم پیش حاج آقا دوره ی اورولوژی ببینیم...و من چقد دوست دارم روزی بیاد که همه ی مریض ها مثل این حاج آقا در مورد بیماریشون اطلاعات داشته باشن لبخند...

خوابگاه: فهیمه اومد بهم گفت زهرا دنبال یه هم خونه ای می گرده و من اگه دوست دارم خونه بگیرم برم خونه رو ببینم...رفتم...خونه رو دیدم...قرار شد اثاث کشی کنم...اما یه دلهره ی خاصی داشتم...به خودم می گفتم بخاطر قرار گرفتن تو یه موقعیت جدیده...آخرین روزایی بود که به خیال خودم خوابگاه بودم که هم اتاقی هام ازم خواستن که بمونم...و دقیقا همون لحظه بود که فهمیدم دوست ندارم با یه آدم جدید زندگی کنم...من یه بار این حالت رو تجربه کردم...از کسایی که دوستشون داشتم جدا شدم و تا مدت ها با آدمهایی زندگی کردم که همیشه برام غریبه بودن...اما الان با کسایی هستم که عین خونواده ام شدن....روزایی شده که میام تو اتاق و وقتی می بینمشون احساس آرامش می کنم...و نمی خواستم همه ی اینها رو از دست بدم.... و الان مطمئنم که تصمیم درستی گرفتم...

پ.ن: امروز با انجی و مژی بعد از کلاس فرانسه رفتیم انتشارات جنگل کتاب بخریم...قرار شد پول همه ی کتابها رو مژی بده بعد باهاش حساب کنیم...وقتی مژی کارتش رو داد به فروشنده آقاهه پرسید موجودی داره!؟...ماها هم همزمان با اعتماد به نفس بالایی گفتیم پ ن پ!!...یه بار...دو بار...سه بار کارت رو کشید و هر بار گفت رمزتون اشتباس!...مژی که دیگه کلافه شده بود گفت من برم از تو ماشین گوشیم رو بیارم رمزم رو چک کنم...رفته یود و فهمیده بود کارت اشتباه داده!!خنده...کارت اصلیه رو داد و با یه دنیا خجالت فهمیدیم چون کارت الکترونیکی خرید کتاب داده بود فروشندهه اون سوال رو پرسیده بود و حق داشته بنده خدا...بعد کتابا رو برداشتیم بیایم بیرون این دستگاه دزدگیرشون شروع کرد به بوق زدن!خنده...بعد سه تامون انگار که برق گرفته باشدمون برگشتیم به فروشنده نگاه کرده بودیم!...دیگه انقد خسته ش کرده بودیم که فقط گفت برید!!...

پ.ن2: با سوسکی و نفیس رفتیم بیرون کلی هات چیپس خوردیم!...خیلی خیلی خوب بود جاتون خالی!...

پ.ن3: یه سری از کامنتهاتون هست که باید ایمیلی جواب می دادم اما یادم نمیاد جواب دادم یا نه!!سوال...با عرض شرمندگی اگه کسی هست که فراموش کردم جوابش رو بدم همینجا کامنت بذاره...

پ.ن4: آقا!!...شما هم این خبرا رو شنیدید که می گن زبونم لال میخوان به ایران حمله کنن؟!نگران...من می ترسم!!!...همیشه وقتی حالم خوب نیست یا استرس دارم یا هرچی خواب می بینم جنگ شده و من همش نگران خونواده امم!!ناراحت...بعد خیلی وقتا با گریه و در حالی که قلبم داره از تو چستم می زنه بیرون از خواب می پرم...خدایا رحم کن!!...

 

 

نظرات ()



نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست...
نویسنده: لارو پزشک - پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠

بخش داخلی شروع شده...نمی گم صد در صد به درسام رسیدم اما خدا رو شکر تا حالا که بد نبوده...بخش نفرو که بودیم از ترس اتندمون هاریسون خوندم اما حالا پشیمونم!...چون بیشترش یادم رفته...حس می کنم مطالبی که از رو پارسیان می خونم بیشتر یادم می مونه...حالا هم باید یه برنامه ای بریزم بشینم کلیه رو از رو پارسیان بخونم...

مدت ها بود که می خواستم برم کلاس فرانسوی...اما تو کاشون معمولا کلاس ها به حد نصاب نمی رسیدن...اول مهر فهمیدم کانون زبان یه سری کلاس ویژه داره که فقط پنجشنبه هاست...منم از خدا خواسته...رفتم ثبت نام کردم...از وقتی میرم کلاس خیلی حس خوبی به خودم دارم!...اینکه باید برنامه هام مرتب باشه تا به یه کار اضافه تر برسم...اینکه بهانه ای دارم که به هدفی جز دانشگاه از خونه برم بیرون!!...اینکه آدمای جدیدی رو می بینم...و در نهایت اینکه دارم یه زبون جدید یاد می گیرم و حس مفید بودن دارم...

از طرف دانشگاه اردوی همدان گذاشته بودن...من و دوستام هم برای اولین بار همه با هم پایه شدیم که بریم!...و فقط خدا می دونه که چقد خوش گذشت...جای همه تون خالی!!...من عاشق مسافرتم به شرطی که خیلی طولانی نباشه و این مسافرته چون  سه روز بود بنظرم حرف نداشت!...من تا حالا همدان نرفته بودم...الحق که شهر قشنگیه ولی خیلی خیلی سرد بود!!...برده بودنمون آرامگاه بوعلی...همون نزدیکا یه پرنده که نمی دونم چی بود افتاده بود رو زمین با چشم و دهن یاز!!...همون موقع یه رفتگره اومد گفت اینا از سرما می میرن!...فکر کنید!...تازه اون موقع اواخر مهر بود!...دیگه حساب کنید الان اونجا چه خبره!!...

کاشون هم حسابی هوا سرد شده...این هفته که حتی یه روز آفتابی هم نداشتیم!!...همه اش ابر بود و بارون و یه کم هم برف!!...واقعا نمی دونم هوا بهتر از این هم می شه آخه!؟...عاشق اینم که از دانشگاه که میام یه دوش گرم بگیرم...یه لیوان قهوه یا چایی بذارم کنار دستم و درس بخونم!...یه هفته ای هم میشه که خودم رو عادت دادم ظهرها نمی خوابم...آخه ظهر که می خوابم تا بیدار بشم هوا تاریک شده...اینجوری حس می کنم از زندگی عقب افتادم!!!...

پ.ن: تو و من و جاده و برف!...بیا دیروز رو از زندگیمون پاک کنیم..."بیا برگردیم اون روزام که همدیگه رو داریم"...

نظرات ()



 
نویسنده: لارو پزشک - جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

روزهای خوب پاییز رو با هیچی تو دنیا عوض نمی کنم...فعلا همه چیز بر وفق مراده...خیلی چیزا هست که باید بنویسم اما الان وقت ندارم...خونه گرفتن...بخش داخلی...سفر فوق العاده ی همدان...یه عالمه حرف دیگه...در اولین فرصت می نویسم که این روزای خوب رو از یاد نبرم...

نظرات ()



دردا...در این دیار...شکایت کدام درنده به درنده ی دیگری باید؟!
نویسنده: لارو پزشک - جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠

1: یه هفته ای می شه که امتحان پوست دادم...امتحانش که عالی بود، هیچ، بعد از امتحان با آذین جونی رفتیم هایپر بال و کلی با لوازم التحریراش کیف کردیم!...من واقعاً به این معتقدم که روح هرکسی مثل پازل می مونه و فقط یه سری از آدما هستند که می تونند قطعه ی تکمیل کننده ی تو باشن و تو باید خیلی خوش شانس باشی که این آدمها رو پیدا کنی و من خوش شانسم چون آذین یکی از همون آدمهاست!...قلب

2: شرح حال پوست هم به زودی به قسمت شرح حالها اضافه خواهد شد...

3: بعضی وقتا خودت به اوضاعت واقف نیستی...یا شاید هم هستی اما از رو اجبار تحمل می کنی...من داشتم تحمل می کردم...اما این یه ماه که این فرصت رو داشتم از کاشان دور بشم تازه فهمیدم چقدر در عذاب بودم!...با اینکه این تابستون، اولین تابستونی بود که تعطیلی نداشتم و همش مجبور بودم برم دانشگاه و بیمارستان، اما بنظرم یکی از بهترین تابستون های عمرم بود و برای اولین بار، از برگشتن به کاشان ناراحت نیستم...بعد از این همه وقت، به هیچ وجه حاضر نیستم این حس خوب رو از دست بدم...و به خودم قول می دم از آدمهایی که ناراحتم می کنن و از شرایطی که انرژیم رو می گیرن فاصله بگیرم...و هر وقت احساس کردم ذره ای از این حال خوب فاصله گرفتم، به آدمهایی پناه ببرم که وجودشون برام انرژیِ خالصه!!!...

4: از اینکه بریم جایی و بهمون بگن هیییسس، نخندید، حرف نزنید، خودتون رو بپوشونید متنفرم!...اگه یه روز یه دختر داشته باشم بهش یاد می دم نه از زیباییهاش رو کتمان کنه نه اجازه بده این بی سر و پاها حق شادی رو ازش بگیرن!...زبان

5: از صبح با زی زی مشغول رفت و روب بودیم...قالیچه ی اتاقمون رو بردیم بشوریم، قرار شده نصفشو من بشورم، نصفشو زی زی...بهش می گم تمیز بشور این لکه ی چیه؟...زی زی: این؟...رنگه!...این؟...چسبه!...این؟...زغاله!!!...نیشخندمن نمی دونم همه ی بچه های این رشته همین جورین!؟...خب یه جا سالم نذاشتی برا این قالیچه خواهر من!!...خنده

6: فردا عصر بلیط دارم اما از صبح چمدونم رو گذاشتم کنار هر چی یادم میاد میذارو توش...تا الآن نصفش پر شده...یه سری از وسایلم هم هست هرچی فکر می کنم یادم نمیاد آوردم خونه و گم شدن یا نیاوردم!؟...متفکر

7: کلی حرف داشتم ها...شب امتحان پوست هی می اومدن تو ذهنم هی یادداشتشون می کردم که بعد اینجا بنویسم حالا نمی دونم اون برگه ای که روش نوشته بودمشون کجاست!...یول

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »